تبلیغات
یک خانوم پرنیان...
یک خانوم پرنیان...
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی

بزرگترنوشت: خورشید یكم فروردین كه برآمد، مانند خورشید دیروزش است، اگر روزی نو بر جانمان نیاوریم...و اگر روزمان نو بود! نه كهنه و تكراری چونان هر روز عمر! همه روز، نوروز است.........................................

روزگاران! خزان و زمستان، بسیار هدیه می‌كند بر فرزند آدمی...آن‌هم به رایگان..............................

نوروزِ رایگان! گران‌بهاست، به یَُمنِ آنكه در یادمان آورده: زمستان اگر هست و سرما! بهاران نیز هست!

نوروز! اول روز آفرینش، شادباش...............

 



- به همان دلایل پیشین، مهدم رو تغییر دادم و اگر خدا بخواد، از اردیبهشت ماه، همون مهد پارسال‌ام خواهم رفت

 

-دوستان خوبم، با همهء دعاهامون، خالهء جوُون مامان، روزهایی پیش از نوروز 91، پیش خدا رفت و همون كانادا، هم به خاك سپرده شدن، برای شادی روح همهء درگذشتگان فاتحه ای می‌خونیم....

 

-این هم نخستین سری عكس‌های من، كه با یه دوربین معمولی دیجیتال و البته بدون كمك هیچ كس، از بهار امسال، گرفته‌ام:

1:



2:



3:



(برای عرض ادب، زودی می‌آیم خدمتتون)...





نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردین 1391 توسط پرنیان | نظرات ()

دوستای خوبم، ببخشین دیر می‌آییم، اما پیش همه‌تون می‌آم به زودی!....ما همون شرایط قبلی رو داریم، با این تفاوت كه به‌دلیل دور بودن مهد از خونهء ما و نزدیكی به خونهء بابابیژن و ناناز، سه روز اول هفته اونجام و سه روز دوم سرویس من رو می‌آره خونهء خودمون...

-شبی با بابام بیرون بودم و درباره خدا حرف می‌زدیم!!، به بابا گفتم: علی! ما خدا رو نمی‌بینیم اما اون رو احساس می‌كنیم، درسته؟ بابا: آره دخترم! مثل وقتی كه دستمون رو روی بخاری گرفتیم، گرما رو نمی‌بینیم اما احساسش می‌كنیم! من یه اتاق تاریك رو توی یه خونه بهش نشون دادم وُ گفتم: علی! اون خونه رو ببین! توی اتاق تاریكه و وسایلش رو نمی‌بینیم دیگه، ولی وسایلش سرجاشه، خدا هم همین‌طوریه، همه‌جا هست ولی ما نمی‌بینیمش! بابا: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.............

 

 


-مامان داشت درباره خوردن میوه و غذای كامل توضیح می‌داد كه: پرنیان جان! اگه غذا و میوه‌ات رو كامل نخوری، پوستت خراب می‌شه، موهات می‌ریزه، مریض می‌شی و....صحبتش كه تموم شد بهش گفتم: حالا! شما كه این كارها رو كردی، خیلی وضعت خوبه؟ كه من بكنم!..................مامان: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ............(خب عكس جدید هم نذاشتن بزرگترام به نشونی اینكه هنوز دوربین شخصی و خانگی اختراع نشده!)



نوشته شده در تاريخ جمعه 5 اسفند 1390 توسط پرنیان | نظرات ()
ما، این سال‌ها، توی شادی هم خندیده‌ایم، برای اندوه هم غصه خورده‌ایم؛ دوستای گل‌ام، لطفا برای یكی از نزدیكان‌ام كه یه جای دورِ دورِ دنیا، حالش خیلی بده و حتی دیدنش هم خیلی سخت، دعا كنین، دعاگوی سلامتی همه‌تون.....






- چند روزی است كه مامان خونه مونده، تا مدتی هم باید بمونه و نتونسته بره سرِ كار و من هم كه توسط ایشون به مهد برده می‌شدم، خونه‌نشین شدم، دیگه حوصله‌ام سر رفت، دیشب تلفنی به نانازم می‌گفتم:" اینا، هركدوم سرشون به كار خودشون گرمه، من رو مهد نمی‌برن، اگه از كارهام عقب بمونم و بی‌سواد بشم، كی باید جواب بده!" بابا با شنیدن این حرفا، گفت:" دخترم! همین روزها، این مشكل حل می‌شه، شما نگران نباش" و من رفتم سراغ بازی....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 بهمن 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

- پس از كلی دوندگی مامان وُ بابا، دادن هزینه‌های صدور المثنی، دادن پول به اداره پست كه اگه مداركمون رو پیدا كردن بیارن در خونه!! و...یه آقای پست‌چی از یك ناحیه پستی زنگ زدن كه مداركی با این مشخصات هست، بیاین بگیرین، خوب بزرگترهام رفتن وُ گرفتن، جز بیمه ماشین و دفترچه بیمه درمانی، بقیه‌اش بود، دست عمو پست‌چی درد نكنه....آقا دزده هم اگه تونست یه كار بهتر پیدا كنه!...

 

روزهای قبلش دراین باره مكالمه‌ای با مامان و بابا بیژن( بابای مامان) داشتم: مامان خسته از پیگیری این كار رسیده بود خونه و داشت به آقا دزده حرف‌های نه‌چندان خوب می‌گفت و بابا بیژن هم ادامه می‌داد كه من گفتم: "مامان! خوب حتما احتیاج داشته كه این كار رو كرده!" مامان:" دخترم، همه ممكنه به پول احتیاج داشته باشن، باید برن دزدی و مال بقیه رو ببرن؟ ببین برای مداركم چند روزه داریم می‌دویم! " و بابا بیژن هم تایید كردن و ادامه صحبت دخترش...من در پایان خونسرد گفتم:" مامان! اون آقا دزده، فقط پول احتیاج داشته، نمی‌دونسته كه توی كیف چیزهای دیگه هم داری! اون فقط پول هاش رو می‌خواسته!" خوب همه سكوت كردن دیگه....

 


-خوب یه هفته‌ای من برای گوش‌ام و درد و بیماری، مهد نرفتم، یه هفته هم مامان بیماری دیگه‌ای داره و دكتر استراحت داده بهش، ما دعاگوییم، دعامون كنین دوستای خوبم....سپاس(عكس: تیرماه 90)



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 بهمن 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

خوب‌هاش:

خالهء دومی مامان‌ام با آقا رضا(همسرشون)، از سرزمین‌های خیلی دور و سرد شمالی رسیدن، چند روزی ایران‌ان  و امروز هم مشهد، داریم می‌ریم پیش‌شون خونهء ناناز

 

-داشتم نقاشی می‌كشیدم، مامان پرسید: دختر گلم چی می‌كشی؟ گفتم: "دارم غول می‌كشم، این هم شاخ‌های مثلثی‌اش! اما هرچی فكر می‌كنم نمی‌تونم صداش رو بكشم كه می‌گه: یو...ها..ها...."


 

 


-بدهاش:

ظهرامروز مامان رسید در مهد، اومد دنبالم داخل كه صدام كنه، دزدگیر ماشین شروع كرد به سروصدا، مامان دوید بیرون، آقا دزده، شیشه رو شكسته وُ كیف مامان با همه مدارك شخصی و مدارك ماشین رو برد، آقا پلیسه رسید و گفت: توی این منطقه این ماه، چندبار این اتفاق افتاده و البته، مامان و بابا آماده می‌شن كه فردا برن دنبال كارهاش....(عكس‌مون قرضیه! ممنون)



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 دی 1390 توسط پرنیان | نظرات ()
یه همچین ساعتی بود كه سال 1385،اومدم به این دنیا....
5 ساله شدم دیگه....
یه پست می‌ذارم حالا...
دوستون دارم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

عصر یه روز سرد پاییزی كه برف هم روی زمین بود، مامان و بابا! دعوت شده بودن به جشن سه ماهگی حضورمون در مهد؛ اون روز بچه‌های كلاس جمع شدیم و برای مامان و باباها، 18 برنامه اجرا كردیم...... خوندن سوره توحید به سه زبان فارسی، انگلیسی و عربی، شعرخوانی، اجرای یه نمایش كوتاه به انگلیسی، حركات ورزشی ژیمناستیك، صحبت‌های مربی شطرنج‌مون  و....برنامه‌های این جشن بود....آخر جلسه هم، فرشته مهربون به همهء بچه‌ها یه هدیه داد...از همهء مسئولین مهد هم ممنون، جای همه دوستام خالی...


 

 



-درحال انجام تكالیف مهدم بودم كه عكس یك سری حیوان بود و باید فواید و محصولات‌اش رو علامت می‌زدیم؛ جلوی عكس گاو، عكس گوشت، شیر، كفش و صندلی بود كه سه تا محصول رو باید علامت می‌زدیم، من شیر و گوشت رو علامت زدم كه مامان گفت: دخترم، از پوست گاو هم چرم درست می‌شه و باهاش كفش می‌سازن حالا علامت بزن..مامان هرچه صبر كرد، من علامت نزدم كه پرسید چرا علامت نمی‌زنی؟ بهش گفتم: مامان! من كه باور نمی‌كنم كفش هم از گاو باشه، حالا اگه اصرار داری، بیا این مداد رو بگیر خودت علامت بزن، اگه اشتباه بود، جای دست من روی كاغذ نمونه...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

مشغول خوردن ناهاریم؛ می‌گم: علی! بابا: بله دخترم! بعد: مامان! بگو عزیزم! می‌گم: شما دو تا تصمیم ندارین دانشگاه برین و یه شغل پیدا كنین؟ مامان جواب می‌ده: دخترم، من و بابا قبل از تولد شما، هردومون دانشگاه رفتیم و الان هر دومون كار می‌كنیم كه ادامه می‌دم: به هرحال، من تصمیم‌ام رو گرفتم، می‌خوام دانشگاه كه رفتم، دكتر بچه درآوردن از دل مامان‌ها بشم!....


 

 

-درحالی كه بیشتر از نیم لیتر شیر رو از صبح تا عصری خورده بودم، ناهار رو با بی‌اشتهایی كنار گذاشتم كه بابا بهم گفت: دخترم! خاطرت هست؛ پارسال كه رفتیم دكتر، خانوم دكترت بهمون گفت: باید شیر رو كمتر و با لیوان بخوره اون هم صبح و شب و غذا رو بیشتر بخوره! اگه به شیر خوردن بدون غذا خوردن ادامه بدی، مجبور می‌شیم برای كم كردن از شیر و خوردن غذا، یه فكری بكنیم ها! جوابش رو دادم: علی! توی مهدی كه پارسال می‌رفتم( امسال یه مهد دیگه می‌رم) مربی‌مون گفت: توی قرآن نوشته كه هركسی توی كار دیگران فضولی كنه، خدا دوستش نداره و شما و مامان شكایتو شدین، به خانوم دكتر گفتین، اون هم این رو گفته كه فضولی توی كار دیگرانه و خدا دوستتون نداره..............مامان و بابا: آااااااااااااااااااااه.....  

 

نوشته بعدی‌ام اگه خدا بخواد مال برنامه‌های متنوع آموزشی و فوق برنامه مهد جدیدم هست!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 آبان 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

     گفتگو با مامان:

            من: مامان!

مامان: بله دخترم!

من: یه سئوال برام پیش اومده!

مامان: بگو دخترم!

من: توی مهد داشتیم كلاغ‌پر بازی می‌كردیم؛ كلاغ پر، گنجیشك پر، عقاب پر، شیر، كه پر نداره، خودش خبر نداره و...حالا من فكر كردم، اگه یه روز برسیم به سوسك، باید بگیم: سوسك پر یا نه‌پر! آخه بعضی سوسك‌ها پر دارن بعضی ندارن! بگیم پر می‌بازیم یا نه‌پر؟

یه ساعت بعد: توی خونه بابابزرگ، همه جمع‌ان؛ مامان خطاب به بابا: علی! یه سئوال جدی برای پرنیان و من پیش اومده........بابا: جانم!

 

 




-     در حالی که مامان اومد برای غذای ظهر قارچ رو آماده کنه در حال نشستن روی مبل، خاله قورباغه بزرگِ من رو از روی مبل برداشت و گذاشت روی میزی که اشغال شده بود با پاركینگی كه با لگو برای ماشین پلیسم ساخته بودم و پارکینگ فروریخت و مامان یه‌باره به من که توی آشپزخونه بودم گفت: وای! ببخش دخترم ...در همین بین، بابام که کناری نشسته بود گفت: خوب! حواستون نیس که یه ساعت داره این رو می‌سازه؟ حالا اگه من این کار رو کرده بودم ببین دختر خانومت چه هواری می‌کشید! من از توی آشپزخونه اومدم بیرون رفتم سراغ لگوهام و ساختمونه رو خراب كردم و به مامانم گفتم: مامان جون مهربون اشکال نداره؛ دوباره درستش می‌کنم...و باز هم ناله بابا که: ای خدا!....

 

-     سهم من هم دوتا سوغاتی شد: عمو هم از یه جای دور دنیا برگشت! یه پیراهن گل گلی سوغاتی من، دخترعمه مامان هم یه اسباب‌بازی قشنگ از سفر خانه خدا آورد و بابا بیژن و ناناز برام از تهران آوردن...



نوشته شده در تاريخ جمعه 6 آبان 1390 توسط پرنیان | نظرات ()
روز جهانی كودك مبارك





امیدواریم روزی بزرگترها هم، دوستی‌هاشون مثل كودكان زلال، بی‌ریا و بی توقع بشه...





به امید سلامتی همه كودكان در كنار بزرگترهای نازنین‌شون



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 مهر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

عصری از خواب بیدار شده بودم و زودی رفتم سراغ خودروی برقی‌ام و از توی اتاق سوار شدم و اومدم توی هال كه همزمان مامانم مشغول گردگیری خونه بود. بابا، بعد بازی، چندین بار بهم گفت:" دخترم، اسباب بازی‌هات رو كه آوردی بیرون ببر داخل اتاق تا مامان بتونه تمیزكاری كنه!" و آخرش هم گفت:" این عیب بزرگیه كه شما بریزوبپاش كنی و كسی دیگه جمع كنه" در جوابش گفتم: " من فكر می‌كردم، توی زندگی، مامان و بابام، عاشق من هستن اما من رو دوست ندارن!" علی گفت:" دخترم! این‌همه زحمت كه مامان داره می‌كشه اگه برای تو نیست برای كیه؟" جواب دادم:" شما برای خودتون زحمت می‌كشین و كسی به فكر من نیست!" علی:" شما مگر خانواده‌های دیگر رو دیدی كه می‌گی كسی به فكرت نیست، دخترم؟" من: " بله، توی تلویزیون دیدم، چه‌قده عاشق بچه‌شون هستن؛ شما هم اگه می‌خواین اینجوری باشین، خونه‌تون رو بفروشین، برین شمال زندگی كنین، من هم می‌رم پیش ناناز زندگی كنم!" یه‌باره مامان و بابا گفتن:" آهان، این رو بگو، پس!"


 


-رفته بودیم جشن تولد دو سالگی دختر دوست بابا؛ توی خونه و حیاط هم میز چیده شده بود كه كیك و هدایا توی هال بود و میز شام توی حیاط، اما چون اول پاییزه و هوا خنك بود، خیلی از مهمون‌ها بعد از جشن، غذاشون رو آوردن تو و توی خونه خوردن، اما توی هیچ‌كدوم از این مراسم، خود فاطمه كه تولدش بود، حضور نداشت، چون حاضر نبود دست از بازی با دوستا و اسباب بازی‌های جدید برداره و بیاد...  آخرش هم به یه میدون ورزشی محلی نزدیك خونه رفتیم و شروع كردیم به آتش زدن فشفشه‌های نورافشان و چون نیمه شب گذشته بود، توی اون یه ربع كه آسمون روشن بود، همسایه‌های پارك هم اومده بودن تماشا و فكر می‌كردن جشن شهری است...آخرش هم به مامان گفتم: مامان! امشب شب خوبی بود، مرسی

عكس دیشب ما مث این بود



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 مهر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

امروز این بلاگ یك ساله شد.

-     بزرگترنوشت: یك سال از روزی كه پرنیان عزیزمون اومد به فضای مجازی گذشت. ما دو تن به مناسبت حرفه‌مون سال‌ها با فضای وب آشنا بودیم، اما اومدن دلبندمون« پرنیان» به نِت تجربه‌ای بود بس شیرین، این‌همه دوست، این‌همه خاله، عمه، دایی، عمو و... این همه لطف، این همه زیبایی، در فضایی كه مجازی می‌دانیمش، تجربه‌ای نو بود ...

این بلاگ طفلی است كوچك مانند همین عكس پرنیان، بزرگی‌تان مستدام، قدمتان بر چشم 


 


-     روزهای عمل مامان خونه ناناز بودم و از كنار مامان تكون نمی‌خوردم، و برای اینكه كمتر دلگیر باشم، ناناز، بابا بیژن، بابابزرگ، مامان بزرگ و....همه می‌گفتن بیا نزدیك ما..بیا پیش ما، كه آخرین بار كه بعد از چند ساعت خوشگذرونی از خونه مامان‌بزرگ برگشتیم، به مامان گفتم: "مامان! اینا كه این‌قده می‌گن بیا پیشم، من كه یه پوست و یه مشت استخوون بیشتر نیستم، نمی‌تونم این همه جا برم، پیشت می‌مونم"

 

-     ثبت نام مهد جدیدم انجام شد، نزدیك‌تر به محل كار مامان و خونه‌ء دو بابابزرگم و البته پشت دبیرستانی كه بابام چندین سال پیش اونجا درس خونده بود، امروز زنگ زدن كه پرنیان برای آشنایی با مهد بیاد، جشن تولد هم داریم كه گفتم: " من دیشب كم خوابیدم، امروز حوصله رفتن به مهد ندارم" و صدای بابا اومد كه: وای! دوباره شروع شد"



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 شهریور 1390 توسط پرنیان | نظرات ()
سلام...
دوستای نازنیم‌ام........یكی از نزدیكانم یه عمل جراحی داره، لطفا برای سلامتی همه بیمارها و ایشون دعا كنیم...
"باشد كه از خزانهء غیبش دوا كنند"


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهریور 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

1



من تاحالا چند تا شعر گفتم كه بابا شوخی گرفته و ننوشته، اما چون سرایندگی‌ام حتما باید همراه بپربپر روی مبل باشه تا شعر جاری بشه، در آخرین مورد، علی برای تموم كردن پریدن‌های نیم ساعته من آخری‌اش رو نوشت:

امروز خیلی خوشحالم

من دیروز هم خوشحالم

من مثل یك غنچه‌ام

مامانم رو دوست دارم

بابام رو هم دوست دارم

من همه رو دوست دارم

من غنچهء عزیزم

كه كمی ریز و میزم

من و مامان و بابا

می‌رویم توی حیاط

من امروز خیلی خوشحالم

برای امروز خود

برای هر روز خود

توی جنگل و سرما

نباید باشی تنها...

.................

كار خودمه ها!ماشالا



نوشته شده در تاريخ شنبه 5 شهریور 1390 توسط پرنیان | نظرات ()
ببخشین، ببخشین..زودی برمی‌گردیم
اما برای اینكه دوستای گلم بدونن هستیم و زودی پیششون هم می‌آیم:
دارم به مامان دستور پخت پیتزا می‌دم: مواد پیتزا رو كه ریختین روی خمیر، می‌ذاری توی مایكروفر، بعد نیم ساعت درش می‌آری و روش شوكولات با سُس می‌ریزی، می‌ذاری روی اجاق گاز بپزه، بعد می‌آری بخوریم
جالب‌ترش اینه كه بدونین من پیتزا و شكلات رو كمتر از كباب و ترشی‌جات دوست دارم
(این اختراع رو البته هنوز كسی نچشیده!)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

همراه مامان رفته بودیم جشن تولد الینا بچه دوست و همکار مامانم که کلی خوش گذشت و جاتون خالی بود؛ من از اول جشن با خواهرزاده الینا که کلاس دوم دبستان بود دوست شدم و باهم حرف می‌زدیم که یه‌باره با یه صدای بلند رفتیم طرف آشپزخونه و دیدیم که مامان دوستم افتاده رو سرامیک کف آشپزخونه و بعدش هم اورژانس اومد و بردنش بیمارستان؛ دوست تازه‌ام داشت گریه می‌کرد که بهش گفتم: "وقتی مامانت افتاده بود، سرش رو بوسیدی؟" باگریه گفت: نه نبوسیدم، بهش گفتم: "سرش رو می‌بوسیدی خوب می‌شد نمی‌خواست دیگه ببرنش بیمارستان چون من هم یه روز کف آشپزخونه ناناز افتادم و گریه می‌کردم که ناناز اومد سرم رو بوسید و من خوب شدم" و حالا که چند روز از جشن گذشته حال مامان دوست تازه‌ام هم خوب شده



 


-   درحالی که روی تختم داشتم با خرس عروسکی‌ام‌ بازی می‌کردم بابا وارد اتاق شده و اومد که باهام بازی کنه؛ ازش پرسیدم: "علی! بابای خرس من می‌شی؟ " و بابام ذوق‌زده شد که: "آره دختر گلم! من بابای تو و خرست هستم!" در حین ذوق زدگی‌اش بهش گفتم: "پس بابا جون! برو ظرف ها رو بشور تا من و خرسم بخوابیم!..........."



نوشته شده در تاريخ جمعه 7 مرداد 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

-   یه عمل جراحی سخت داشتم؛ گفته بودم که علاقه دارم دکتر بچه درآوردن از شکم و خانوم‌ها بشم، رفته بودم کیف پزشکی‌ام رو گذاشته بودم روی تخت و داشتم عمل سختی رو انجام می دادم، دویدم وسط هال:" علی! دستیار اتاق عمل ندارم؛ می‌آی کمک؟" و بابا اومد تا طی یه عمل جراحی موفق روی ایوت دورلیک( عروسک بلوند لنگ‌درازم) یه ایلیای نازنازی دنیا بیاریم. بعد هم بچه رو بوسیدم دادم دست علی و گفتم: این هم بچه‌تون ایلیا! و بابا گفت: "خانوم دکتر از لطف‌تون ممنون" و من خسته کوفته جوابش رو دادم:" من که کاری نکردم! وظیفه‌ام بود"

 

-   صبح از مهدم زنگ زدن به مامان که حال پرنیان خوب نیست و بیاین دنبالش و مامان که رسید بهش گفتم: "مامان حالم خوب شده، بریم سر کارت می‌خوام ببینم دوستات چی کار می‌کنن!" راه افتادیم که وسط راه مامان پرسید: دخترم! می‌خوای بریم خونه ناناز! بهش گفتم: "مامان اگه الان بریم خونه ناناز، وسط روزه و باید صبر کنیم شب شه که وقتی رفتم از فردا که مهد تعطیل می‌شه دیگه همون‌جا بمونم، پس بریم سر کارت ببینم این همکارات چه شکلی‌ان؟"

 


-   درحالی که مامان برام آلو و عناب گذاشته بود همراه چاشت بخورم و تنها آلو رو خورده بوم مامان پرسید: دخترم چرا اون یکی رو نخوردی!؟ گفتم: "مامان من فکر کدم توی برنامه مهد روز خوردن عناب فرداس..."



نوشته شده در تاريخ جمعه 24 تیر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

-   آغاز ماجرا: پس از سه روز رفتن مهد کودک، دو روز آخر رو تصمیم گرفتم خونه ناناز بمونم که موافقت شد و سه‌شنبه عصری اونجا بودم، ساعت 1.5 بامداد روز دوم حضور: همه درحال خوابیدن هستن و من هر دقیقه از یک نفر می‌پرسم: من بیام پیشتون بخوابم و با نظر مثبت ایشون یه ربع رختخواب‌کشی برای خواب و به‌محض درازکشیدن بلافاصله بلند می‌شدم و نفر بعدی تا رسید به خاله که یه‌باره گفت: خوب خاله جون! چرا یه‌باره تصمیم نمی‌گیری کجا بخوابی! که آغاز گریه بی‌امان من بود که: "من مامان خودم رو ‌می‌خوام!" تا اینجا شده ساعت 2.5 صبح که دیدم یه‌باره بابا بیژن لباس پوشیده و وایساده جلوم که:" خیلی خوب دخترم پاشو ببرمت خونه خودتون پیش مامان خودت!" و من هم که کم نمی‌آرم به خاله گفتم لباسم رو تنم کنه و رفتم نگاهی به ساک لباس و وسایلم کرده و اعلام کردم که نیاز به بردن اونا نیس و تنها کیف پزشکی و قوطی پاستیلم رو برداشتم و با بابا بیژن رفتیم سوار خودرو شیم؛ بابای مامانم یه نگاهی به ساعتشون کرده و گفتن: "پرنیان خانوم! الان نزدیک ساعت 3 شده اگه بریم توی خیابون جلومون رو بگیرن! من مجبورم خودم برگردم و تو رو همون جا بذارم بمونی!" من جا خوردم و پرسیدم: "یعنی اون‌وخ! من رو می‌برن و شماها همه گریه می‌کنین؟" بابا بیژن: "خوب! بله دخترم" من: "خیلی خوب! پس بریم توی خونه، چون شماها غصه می‌خورین" و قصه این‌گونه به پایان رسید


.

 

-   با نوک چنگالم یه رشته ماکارونی از غذای خودم می‌خوام بذارم دهان بابام که دهانش رو برای همین بازکرده و سرش رو آورده جلو ؛ با دیدن این وضعیت غیرمعمولی و دهان باز بهش گفتم: "علی! با این دهن گنده‌ات مث اینکه خیلی گرسنه‌ای! بگو مامان برات غذا بیاره...."

عکس رو نتونستم از جایی که همیشه آپلود می‌کنیم بذاریم، رمز همیشگی مون رو قبول نمی کنه، دوستای خوبم یه جای خوب معرفی کنین لطفا

 

-         درضمن امروز تولد پسرعمه‌ گلم کیان‌ه...برین بلاگش...همین بالا سمت چپ...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 تیر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

-   توی چند روز تعطیلی کلی بهم خوش گذشت جز اینکه روز قبل آخرش همه تنم دونه‌های ریز ریخت بیرون و خارش و آفت دهان با کلی اذیت و البته سکوت مث همیشه من و زمانی مامانم فهمید که داشت دهانم رو مسواک می‌کرد و از شدت درد اشکم اومد و شب بعد که می‌خواستم خونه بابابزرگم بمونم ساعت 1 بامداد رفتیم کلینیک کودک، وقتی اومدیم بیرون به مامان گفتم:" این آقای دکتر چه‌قده کم حوصله بود! یادته اون روزی که برای گوشم رفتیم دکتر، آقاهه بهم شکلات داد! فکر کنم این آقای دکتر که امشب دیدیم، باید یه تخت می‌آورد توی مطبش- وسطش هم از بابام پرسیدم: مطب درسته علی یا باید بگم اتاق؟- می‌خوابید، خیلی چشماش خواب داشت"...

 

-   غروبه و داریم از توی جاده می‌رسیم خونه که به بابام گفتم: علی! خورشید داره پشت کوه می‌ره بخوابه؟

بابام: آره دختر گلم  ادامه می‌دم:

بابا! این خورشید خانوم که شب‌ها می‌ره پشت کوه‌ها بخوابه! اتاقی، خونه‌ای چیزی هست                                        که بره سرش رو بذاره و خستگی‌اش بره؟ 

 

-         بابام گفت: دخترم! فردا می‌ریم خونه بابابزرگ و بابا بیژن که روز پدر رو تبریک بگیم و کادویی که شما گرفتی بدیم بهشون برای روز پدر! من گفتم: روز پدر و روز شوهر! مامان! فردا روز شوهر هم هست؟...مامان جواب داد: بله دخترم هست! گفتم: خوب پس مهربونی‌تون رو از فردا خیلی بیشتر کنین چون زن و شوهر باید مهربونی‌شون با هم خیلی زیاد باشه....



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 تیر 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

صبح طاها( بچه‌ام) رو دادم بغل مامانم، گفتم: مامان! از این به بعد این داداش شماس و من مامان دوتایی‌تونم، تو خواهر بزرگشی باید خیلی مراقبش باشی، منم مامان شمام و باید مواظب دوتایی‌تون باشم....بعد رفتم نشستیم توی خودرو . من نشستم جایی که مامان می‌شینه پشت فرمون و بهش گفتم: دخترم، تو می‌تونی کمربندت رو ببندی داداشت می‌شینه روی پات، مواظبش باش....

  



-   مامان مشغول جارو برقی هال بود که بابا بهم می‌گه: دخترم آخه جعبه مداد رنگی، مداد شمعی و ماژیک رو با هم ریختی روی میز حالا مامان که داره جارو می‌کنه، جمعشون کن دیگه؛ که بهش می‌گم: بابا! می‌بینی که مشغول بازی‌ام، لطفا شما جمعش کن....

    

-   داشتیم با مامان حرف می‌زدیم که مامانم وسط حرفاش کلمه "مرد" رو گفت و داشت ادامه می‌داد که پریدم وسط حرفش که: مامان! مرد حرف بدیه! باید بگی آقا! و مامان گفت: خوب اگه دخترم این جوری باشه، "زن" هم حرف بدیه! که من ادامه حرفش گفتم: نه! زن خودش خوبه! اما بگیم خانوم بهتره!

-این عکس به اصرار خودم گرفته شده؛ زمانی که همه چی به خودم آویختم،ماشالا




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 خرداد 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

مامانم برای چندمین‌ بار نصف قوطی شیرتوت فرنگی‌ام رو برد که خالی کنه توی ظرف‌شویی که بهم گفت: "دخترم ! شما که فقط قوطی کوچیک شیرتوت‌فرنگی می‌خوری چرا گفتی این قوطی بزرگ رو خریدیم که حالا باید نعمت خدا رو بریزیم دور؟" بهش گفتم: "مامان! من نخریدم که بابام خریده!" بابا وارد بحث شد که: "دخترم! توی مغازه که داشتم برات شیر می‌خریدم کی بود که گفت از این قوطی بزرگ شیرتوت‌فرنگی هم براش بخرم؟" با انگشت خودم رو نشون دادم؛ مامان ادامه داد صحبت بابا رو که: "پس شما خریدی پرنیان خانوم و حالا هم باید خودت بخوریش" و من خانوم پرنیان پاسخ دادم: "مامان جون! هرکی پولش رو حساب کرده، همون خریده؛ و بابام پولی نداد به من که من بخرمش و حالا که خودش حساب کرده خودش هم بخوره...........!"


 

 

-   با مامان شروع کردم درد دل که:" مامان چرا وقتی من سه تا اسباب بازی یا عروسکم رو از توی اتاق که تنها هستم می‌آرم توی هال بابا ناراحت می‌شه؟ مگه شماها که همه خونه پر از وسایلتونه من ناراحت می‌شم؟ مگه بابا که این وسیله دراز- نشست‌ش همیشه وسط هال افتاده من باید بهش بگم برش داره!؟"



نوشته شده در تاريخ جمعه 6 خرداد 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

از مهد رسیده بودم و داشتم از گفت‌وگوم با عرفان برای مامان می‌گفتم که: مامان! می‌دونی امروز عرفان بهم گفت:" پسرا شیرن، مث شمشیرن" مامان گفت: خوب دخترم شما بهش چی گفتی؟ که ادامه دادم: خوب من هم بهش گفتم:" دخترا موشن، مث خرگوشن" و مامانم بهم گفت:" دخترم می تونستی بگی دخترا هم شیرن" و من بهش گفتم: " نه مامان، شما نمی‌دونی! دخترا موشن مث خرگوشن! و در حالی که داشتم بازوم رو به مامان نشون می‌دادم بهش گفتم: "ببین! عرفان وقتی این‌جوری می‌کنه زورش معلومه ولی من زورم معلوم نیس پس دخترا موشن!" مامان برای دلداری من گفت:" خوب دخترم! به جای زور دخترا باهوشن" که جوابش رو دادم: "مامان! نمی‌دونی که زور بهتره از هوش؟"

 

-   غروب بود که من و بابا تنها بودیم و می‌خواستم بخوابم که به بابا گفتم: "شیشی می‌خوام علی" و بابا داشت اینترنت بازی می‌کرد که گفتم: "بابا مگه کری"؟ یه‌باره بابا گوشاش تیز شد که: "این چه حرفیه؟ فکر کنم بی‌ادبی باشه!" من هم خون‌سرد گفتم: "بابا می‌دونی بی‌ادب حرف بدیه؟" بابا گفت: "دخترم اون که شما هم گفتی  به یه بزرگتر، بی‌ادبی محسوب می‌شه"... و نشست و ادامه کارش؛ یه دقیقه بعد بهش گفتم: "بابا مگه گوش‌هات نمی‌شنوه دارم می‌گم شیشی می‌خوام بخورم بخوابم" که بابا گفت: "آها! حالا می‌رم دخترم...." وقتی شیر رو آورد گفتم: "بابا! می‌دونی مامانم برام خیلی بیشتر از این شیر می‌آره! لطفا بیشتر..."




-   این هم عکس من و پسرعمه کیان‌مه که چند ماه پیش برداشتیم( برین بلاگش که نخستین پیوند منه توی دوستام؛ خوش می‌گذره)...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

-   پس از چندین روز نرفتن به مهد، اولین صبحی که رفتم، دو تا سه بار بالا آوردم که مجبور شدن به مامان زنگ بزنن که بیان دنبالم اما چون بهتر شدم نیومدن و وقتی زهرا جون دید چندین ساعته چیزی نخوردم بهم گفت: خانوم پرنیان! بیا چاشت‌ت رو بخور که پس از دو بار تکرار این جمله چون ترسیدم بالا بیارم بهش گفتم: "زهرا جون! لطفا این‌قده اصرار نکنین اگه بخوام خودم می‌خورم، باهاتون تعارف که ندارم"....


-   من از  دورانی که کودک‌تر هم بودم، هروقت جایی نبود که ج.یش کنم می‌رفتم پای یه درخت دور از همه، مامان می‌گفت: بیا دخترم این درخت رو آبیاری کن( کلا 10 دفعه نشده توی این 4 سال ها... گفته باشم) چند ماه پیش ظهر که با مامان از مهد رسیدیم، نمی‌تونستم خودم را نگه دارم تا مامان خودرو رو پارک کنه و بریم طبقه سوم گفتم: "مامان! بیا ببین این درخت‌های جلوی خونه چه‌قده پاشون خشک شده! فکر کنم یه آبیاری حسابی لازم دارن"... و مامان آهسته برد من رو برای آبیاری درختان پیش از اینکه طوری بشه...


-   داشتم به مامان می‌گفتم: "محمدابراهیم رو مامانش می‌آره، عرفان با باباش می‌آد، نیایش رو سرویس می‌آره مهد" و... که مامان پرسید: شما دخترم چه جوری می‌ری مهد؟ گفتم: "من بیشتر وقتا مامانم زحمت می‌کشه، بعضی وقتا بابام من رو می‌آره، گاهی با ناناز و گاهی هم با بابا بیژن می‌رم... من خیلی به همه شماها زحمت می‌دم!....."

به‌خاطر بازی این آپلودها هم که نتونستیم عکس بذاریم تا ببینینم کی دوست می‌دارن حالشون خوب بشه و بتونیم عکس بذاریم....



نوشته شده در تاريخ جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

-   درحالی که صبح اصلا حوصله رفتن به مهد رو نداشتم مامان بهم گفت: دخترم پاشو من دیرم شده باید برسونمت مهد؛ چشمام رو نیمه، باز کردم و بهش گفتم: حالا برو ظرف‌های دیشب رو بشور توی ظرفشویی ظرفی نمونه بعد بیا بیدارم کن بریم...پس از چند دقیقه مامان برگشت گفت: دخترم ظرفی نداریم که بشورم پاشو بریم مهد؛ دوباره چشمام رو باز کردم و بهش گفتم: حالا برو همون اطراف رو یه نگاهی بنداز شاید بشقابی چیزی نــــــــ‍شسته مونده باشه............!

 

-   صبح روزی که روز زمین پاک بود و قراربود ببرنمون پارک ملت برای ویژه‌برنامه با هزار خواهش مامان بیدار شدم و وقتی رسیدیم نزدیک مهد، مامان گفت: ببین دخترم! خلوت شده فکر کنم دوستات رفته باشن و ما دیر رسیدیم که در جوابش گفتم: خوب مامان! باتوجه به اینکه آدرس‌شون رو به ما ندادن، چاره‌ای نداریم جز اینکه بریم خونه... که البته به‌موقع رسیدیم و "بعد هم با اتوبوس رفتیم و خوش گذشت و شیر خوردیم اما توی برگشت اتوبوس ترمز زد که چند تا از مربی‌ها و بچه‌ها ریختن روی هم‌دیگه و ما کلی خجالت کشیدیم"(روایت پرنیان از گردش روز زمین پاک)



 


-   پس از تعطیلات نوروزی بازهم میلی به رفتن به مهد نداشتم و دوس داشتم برم پیش نانازم! ساعت از 9 صبح گذشته و مامان کارش دیر شده بود اما من هنوز بیدار نمی‌شدم که درپاسخ به اصرارهای فراوان مامان گفتم: مامان! اصلا می‌شه بهم بگی چرا من باید برم مهد؟ و با توضیحات فراوونش لباس پوشیدم که البته گفتم: به این شرط می‌رم که اونجا کسی بهم نگه چاشت‌ت رو بخور...

× دوست جونی‌ها!...یکی از نزدیکان بسیار عزیزم یه جای دور دنیا یه بیماری سخت داره که شفای اون حتما به ‌دعای خیر فراوون نیاز داره در درگاه یکتای حکیم؛ دعاگوی سلامت‌تون هستیم...سپاس.......



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

توی خودرو به بابام می‌گم: علی! تو  لو.لا رو می‌شناسی؟ بابام: می‌گه نه عزیزم! من تلویزیون نمی‌بینم که این که گفتی بشناسم!  وقتی شما تلویزیون می‌بینی من هم پای رایانه به کارهام می‌رسم و بعدش هم دیگه اینکه بابا جون من دیگه پیر شدم! بابا که منتظر بود ببینه من چی می‌گم خوب چی شنید؟ بهش گفتم: خوب پس بابا جون که پیر شدی، خدا رحمتت کنه....


 



-   به بابام می‌گم: حالتون خوبه حاج آقا؟ بابام بهم جواب داد: مرسی حاج خانوم پرنیان که جوابش‌ رو دادم: بابا! من حاج خانوم نیستم چون پیر نیستم اما شما حاج‌آقایی چون پیر شدی

-   درحالی که صبح به‌خاطر اینکه ساعت 2 بامداد خوابیده بودم حاضر نبودم از خواب بیدار شم، مامان بالای سرم ایستاده بود که: پرنیان خانوم بیدار شو دیگه دخترم، باید ببرمت مهد کارم دیر شد...پس از چندین بار اومدن و رفتنش بالاخره چشمام رو باز کردم و بهش گفتم: مامان! اون‌قده پیر شدم که حتی نمی‌تونم از جام پاشم، یادش به‌خیر پرنیان قدیم!....



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 فروردین 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

خوب ما هم به قصد دیدن زیبایی‌های آفرینش، عصر پنج‌شنبه دومین هفته تعطیلات نوروزی


راهی شمال شدیم و به‌قدری بابام و دوستش عجله داشتن که توی همون 150 کیلومتر اول با خودروی مدل بالای قرمزرنگ دوستش تا آستانه خوابیدن در پارکینگ هم رفتیم اما بعدش به حرفای ما گوش دادن و بچه‌های خوبی شدن و در حالی که همین مسافت رو توی شلوغی آخر تعطیلات به یک ساعت رفته بودن، 600 کیلومتر بقیه رو جوری رفتیم که ساعت 14 روز بعد رسیدیم بابلسر، جای دوست‌هام خالی با خونه‌ای که بابا لب ساحل گرفته بود دو دقیقه‌ای می‌رسیدیم لب آب؛ خوب بود، خوب. من با فاطمه 1.5 ساله دختر دوست بابا کلی بازی کردم، روزهای بعد هم رفتیم تا چالوس و زیبایی‌های بین راه رو دیدیم و برگشتیم.

از اونجایی که من نمی‌تونم چند روز دور از نانازم( مامان مامانم) باشم در شمال رفتن هم اونجا دیدمشون یعنی اونا زودتر رفته بودن اما جوری شد که حتی بدون هماهنگی فاصله اقامتمون با اونا توی بابلسر به 500 متر هم نمی‌رسید و این شد که دست روزگار ما رو به هم رسوند...خلاصه جاتون خالی.


 


نخستین جمله‌ای که هنگام ورودم به ساحل بابلسر و گام نهادن بر شن‌های ساحلی در کنار خروش بهاری دریا مامان ازم شنید: اوه، ببین چه‌قده چیزهای نرمی ریختن زیر پاهامون...

 

-   پس از عبور از نور و کنار ساحل زمانی که مامان بهم گفت: دخترم برو توی آب شنا کن بهش گفتم: دعا کن خدا اجازه بده که من ماهی بشم و ‌ بتونم شنا کنم وگرنه نمی‌تونم... 


         


بزرگترنوشت: با سوزی بر دل بازگشتیم از سرزمینی كه با رفتارهامان به‌زودی از آن همه جبروت جنگل‌های درهم تنیده‌اش، از آن همه سبزی كه جان هستی بی‌‌منت اعطایمان كرد، جز دشتی بی‌حاصل و زرد، چیزی برجای نخواهیم گذاشت.... نه انگار همین دیروز بود كه پدرانمان درخت را باقیات‌الصالحات ‌دانستند و كاشتند و نه‌انگار همین دیروز بود كه پدرانمان خود را مالك زمین ندانستند بل به‌رسم امانت نگاهبان نعمات خدادادش بودند تا به دستانمان برسد كه ما نیز چونان فرزندانی ناخلف، چنین قدرناشناس و بی‌رحم با زمین خدا چنان كردیم... وآنگاه كه "قصه ما به‌سر رسید" سر بر آسمان برخواهیم داشت: خدایا چرا نعمت را از ما گرفتی؟ و فریادمان به عرش خواهد رفت: به كدامین گناه زندگی‌مان برهوت شد؟! و هرگز به‌ یاد نخواهیم آورد امروز را....بدمردمانی شدیم ما؛ بد...آز را كه پدرانمان نكوهیدند ارزشی والا دانستیم و سرمست از طول و عرض ویلاهامان در شمال، تیشه‌ای برداشتیم بر ریشه درختانت و آن‌قدر كندذهن بودیم حتی در خودخواهی، كه ندانستیم ما همانیم كه پیشینیان‌مان گفتند و برای گرفتن نمره درسی‌مان، خود نوشتیم: " یكی بر سر شاخ، بن می‌برید" و بی‌كران آبی آب را نیز آلودیم؛ رنگ آبی، چشمان عادت كرده به تیرگی‌هامان را می‌زد پس به رنگ جان‌هامان خاكستری‌اش كرده و بر این فتح، جست‌وخیز هم كردیم...15روز نوروز، 3 ماه تابستان، 365 روز سال، برآنچه از آفریده‌هایت نابود كردیم، فاتحانه خندیدیم....و دور نیست روزی كه یادمان آری: ما بخشی ناچیز هستیم از هستی اگر هستیم، ما مالكان زمین تو نیستیم، ما چنان‌كه خود می‌پنداریم نیستیم؛ ما هیچ نیستیم..........

170 سال پیش فرانكلین پیرس رئیس جمهوری ایالات متحده به قبیله دووامی پیشنهاد داد تا زمین‌ها را به سفیدپوستان فروخته و خود به اردوگاه كوچ كنند. سیاتل رئیس قبیله دووامی در پاسخ به درخواست رئیس دولت چیزهایی گفت:".... ما بخشی از زمین هستیم....زمین مادر ماست، اگر بر زمین تف كنید به روی شما باز خواهدگشت چون زمین متعلق به انسان نیست بلكه انسان متعلق به زمین است. سفیدها! بیشتر بتازید، زمین را مسموم كنید؛ سرانجام شبی می‌رسد كه در لجن‌زاری كه ساختید خواهید گندید؛ شما در زمان سقوط شعله‌ور خواهید بود؛ شعله‌ور در آتش خشم خداوند...."

و چه  كم‌اند عبرت گیرندگان!

باری؛ با سوزی بر دل بازگشتیم؛ از شمال....

بدمردمانی شدیم ما؛ بد...

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 20 فروردین 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

یکی از روزهای نوروزی بود که ساعت 0.5 بامداد رسیدیم خونه و ساعت 2 با برداشتن شیشه شیرم همراه مامانم که سر درد شدیدی داشت به رختخواب رفتم و بابام هم رفت پای نت و یادش رفت که فردا باید بریم عیددیدنی و باید بخوابه اما ماجرا مربوط به ساعت حدود 4 صبح بود که بابا هم تازه اومد بخوابه؛ من دوباره بیدار شده بودم که شیر می‌خوام و مامان بلند شد شیشه رو با کمی تندی از دستم گرفت و گفت: مردم دو سال شب‌بیداری دارن من 4 ساله ساعت 4 صبح باید بلند شم برات شیشه بیارم و خلاصه رفت، آورد و خوابید. صبح ساعت 10.5 مامان اومد من و بابام رو بیدار کرد که در نخستین جمله بابام بهش گفت: من دیدم دیشب دست شما روی پرنیان بلند شد که حتی اشکم دراومد؛ مامان هم رو به ایشون گفت: اگه اشکتون دراومد باید می‌رفتی یه بار هم شده براش شیر می‌آوردی نه اینکه بخوابی اما بابام جمله رو نشنیده گرفت و رو به من گفت: بیا دخترک کبریت فروش من بغل خودم بخوابیم... من هم زودی پریدم بغل علی و باز هم خوابیدیم که توی همین احوالات بهش گفتم: من دخترک کبریت فروش نیستم علی! من کمک مامان می‌کنم؛ برای سفره نون می‌آرم، ماست می‌آرم و...مامانم هم برگشت و گفت: آره دخترم، تو کوزتی نه دخترک کبریت فروش و وسط همین قصه بلند شدم و پریدم بغل مامان و با گله و شکایت بهش گفتم: آخه مامان من تشنه‌ام بود الان هم به ناناز می‌گم با دست زدی توی صورتم و کتکم زدی!!!!!!!!!!!! که این‌بار بابا در جواب من گفت: دخترم! بعد از این یه‌بار شب وقت خواب شیرت رو بخور یه بار هم وقتی بیدار می‌شی و ضمن اینکه چیزی که توی خونه پیش می‌آد دیگه نیازی نیست جایی بگی دخترم..........

نتیجه: نیم ساعت بعد گوشی تلفن در دستم و درحال گفتگوی با نانازم: من تشنه بودم، دهنم خشک شده بود، شیر می‌خواستم که مامانم من رو کتک زد و الی آخر آن‌چه شد.... و مامانم رو دیدم که وقتی گوشی رو بهش دادم چه‌جوری داشت به مامانش که بهش گفته بود: "شما که بچه‌داری نمی‌دونین بیاین بچه‌مون رو بدین به خودمون" توضیح می‌داد که هیچ رفتاری که نا.قض حقوق کودکان باشه نکرده.....و البته یه ربع بعد مشغول بودیم با مامانم به قلقلک بازی............

-   پس از حدود 40 روز رفته بودم مهد و فرزانه جون به مامانم گفت: این روزهای پایان سال پرنیان بیاد چون جشن‌های آخر سال رو داریم اما من به مامان گفتم: اگه باز هم برم مهد و بگم می‌خوام دکتر بشم اما مبینا بگه نمی‌خواد دکتر شی، نمی‌رم چون امروز سر این موضوع باهاش دعوا کردم!


 


-   چند روزی می‌ریم همین اطراف گشتی بزنیم؛ برمی‌گردیم خدمت دوستای خوبم...100 سال به از این‌ سال‌ها.... دعا کنین لطفا؛ ما نیز دعاگوییم...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط پرنیان | نظرات ()

با مامانم نشسته بودیم توی خودرو و بانو غانم مشغول خوندن بودن: "گل گلدون من، شکسته در باد.......تو بیا تا دلم نکرده فریاد" هر جمله که می‌خوند می‌پرسیدم: مامان! گل گلدونش چرا تو باد شکسته؟ مامان! گل مهتاب یعنی چی؟ مهتاب که گل نداره و....و مامان هم یکی یکی داشت بهم جواب می‌داد که کمی فکر کردم و از مامان پرسیدم: مامان! این خانوم عاشقه؟ مامان: باید عاشق باشه که همچین چیزی زیبا خونده! مامان: عاشقا! همشون این‌قده غمگینن؟ ببین چه‌قده غمگین می‌خونه! مامان‌: نمی‌دونم چی بهت بگم؟ شاید همین جوری باشه!....که گفتم: پس معلومه، اینایی که آواز می‌خونن خیلی‌هاشون عاشقن چون اینایی که هم آواز می‌خونن و هم می‌رقصن، خیلی کم‌ان!..........(لطفا ماشالا رو برای همه کودکانمون بگین ازجمله دخترکمون)

 



 

بزرگترنوشت: روزی نو نیز در راه است که امیدواریم چونان که جان عالم یادمان آرد، دل‌‌هامان هم، در آستانه رستن و رستاخیز سبز طبیعت، رستاخیزی چنان کند تا حالمان به حالی احسن رسد.

بخت یارتان؛ خرم روزهاتان؛ سبز زندگی‌تان؛ نوروز هر روزتان؛ پیروزی پیش روتان...

"آمد بهار دوستان، منزل سوی بستان کنیم

گرد عروسان چمن خیزید تا جولان کنیم

بشنو سماع عاشقان؛ خیزید ای دیوانگان

جانم فدای عاشقان؛ امروز جان افشان کنیم"



نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اسفند 1389 توسط پرنیان | نظرات ()

"من از لب تو منتظر یه حرف تازه‌م".... ساعت از نیمه شب گذشته بود تو خودرو نشسته بودیم، از خونه بابا و مامان بزرگ برمی‌گشتیم و و ضبط داشت می‌خوند: "من از لب تو منتظر یه حرف تازه‌م... تا قشنگ‌ترین قصه عالم رو بسازم"...یه جا گفت:" قبله"، از بابام پرسیدم :بابا قبله چیه؟ و بابا گفت: بابا! دیدی وقتی نماز می‌خونن آدم‌ها همه به یه طرف می‌ایستن؟ یه کم فکر کردم و گفتم: مث امام رضا که می‌ریم؟ گفت: آره، گفتم: هوم... جلوتر رفتیم و  ادامه آواز می‌خوند: "ملکوت"... گفتم: بابا ملکوت چیه؟ این بار بابام بود که فکر کرد و گفت: یه چیزی مث بهشت بابا،- آخه بهشت رو بهم گفتن، تازه بابام همیشه بهم می‌گه بابا تو بوی بهشت می‌دی- جایی که فرشته‌ها هستن، آدم‌های خوب اونجا هستن و مامان ادامه داد: ملکوت یه جایی است نزدیک خدا...حالا مگه من ول می‌کردم؟ بابا! پس آدم‌های بد کجا می‌رن؟ بابا چیزی نگفت و دوباره پرسیدم. بابام گفت: جهنم، می‌برنشون جهنم... ادامه دادم: جهنم! پس جهنم حرف بدیه نه؟ بابام گفت: آره بابا جون حرف خوبی نیست... من که خانومی باشم گفتم: هوم، پس جهنم یه چیزیه مث زهر مار که حرف خوبی نیست... هوم!...



 



×در حالی که بابام پایین در ساختمون آیفون رو زد، رفته بودم روی مبل که در رو براش بزنم تا گوشی رو برداشتم گفت: سلام دختر گلم! در رو برای بابا، باز می‌کنی؟ جوابش رو دادم: بابا! خوش اومدی! اما من باید طاها( پسرم) رو بخوابونم، زنگ بزن دوباره تا مامان بیاد در رو برات باز کنه!



نوشته شده در تاريخ جمعه 20 اسفند 1389 توسط پرنیان | نظرات ()

-   در حالی که جمعه خونه نانازم مونده بودم، مامان و بابا اومدن غروب دنبالم که بریم خونه مامان و بابابزرگم، توی راه به بابا گفتم: من شب می‌خوام برگردم خونه ناناز، نه خونه خودمون؛ بابا گفت: خوب دخترم من چی!؟ گفتم: بابا شما برو بخواب خونه من مزاحمت نمی‌شم! چند دقیقه بعد نزدیک خونه بابابزرگم، بابا گفت: دخترم اگه نیای با من که من دلم تنگ می‌شه دخترم که بهش گفتم: بابا! دلت برای یک مزاحم تنگ می‌شه!؟ حالا این آخر داستان شبم نبود اگه می‌خواین بخندین این گفتمان آخر شب رو بخونین؛ بعد از اومدن از خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ: بابا: دخترم نمی‌آی با من؟ من: نه بابا! برو دیگه مزاحم نشو...


.....



-   درحالی‌که با مامانم داشتیم وسط هال توپ بازی می‌کردیم و بابا مشغول دویدن و نرمش بود(خانواده ورزشکار) وسط بازی ما می‌پرید و توپ رو به هوا پرتاب می‌کرد که من رفتم نزدیک مامان و بهش گفتم: مامان، بازی نکنیم فکر می‌کنم بابا کمی شیطون شده اما من و تو شیطون نیستیم، باهوش هستیم....

-   در حالی‌که آخرین برش نیم کیلو توت‌فرنگی رو که جاتون خالی از صبح تنهایی خورده بودم، می‌ذاشتم دهنم رو به بابا می‌گم: بابا! اگه فردا هم برام از این توت فرنگی بخری، ازتون ممنون می‌شم....



نوشته شده در تاريخ شنبه 14 اسفند 1389 توسط پرنیان | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
ابر برچسب ها
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :