تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - این کبوتر کف‌تر...
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی

این آقا یا خانوم که می‌بینین کبوتر منه که برخی بازماندگان دوران ژوراسیک مث بابام که به مارمولک‌های بزرگ زمان خودشون هم میگن دایناسور به این گل قشنگ میگن کفتر و من نمی‌دونم کجای کف این کبوترم تره که میگن بهش کف‌تر.... خلاصه اینکه یه ماه پیش بعدازظهر تو حیاط خونه بابا بیژن و ناناز داشتیم گل‌ها رو آب می‌دادیم... که از روی دیوار همسایه، ایشون افتاد جلوی پام و من رفتم و بغلش كردم که تکون نخورد که بابا بیژن- بابای مامانم- نگاهش کرد و گفت: بال‌های این حیوونی جوجه کبوتر رو بریدن و نمی‌تونه بپره و باید مراقبش باشیم ... خلاصه از اون روز یکی از کارهای همه خانواده درجه اول من شده رسیدگی وضع این کبوتر... آب و دونه... تمیزی زیرش... محل نگهداری آشپزخونه... کنار کابینت...گاهی روی تراس( بهارخواب بابام اینا)البته در ساعت هایی هم که همه خونه‌ایم ول می‌چرخه تو آشپزخونه و خودش علاقه داره بره پشت پنجره که کیسه گندم هم اونجاست بشینه و همه دستمال به دست مشغول تمیزی پشت سر این حیوونی هستن... حتی من امروز بعدازظهر به بابام گفتم بهم دستمال بده جیش کبوتر رو روی سرامیک بردارم... شب‌ها هم با بوس من میره تو  لونه‌اش تا بخوابه و روشو می‌پوشونن تا نور آزارش نده... خیلی دوسش دارم... مراقبش هستم تا بال بگیره... بره پیش مامانش...   



نوشته شده در تاریخ شنبه 27 شهریور 1389 توسط پرنیان | نظرات()
http://willenegrabner.weebly.com/contact.html
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:10 ق.ظ
Hello there, just became alert to your blog through Google, and found that it is really informative.
I'm gonna watch out for brussels. I will be grateful if you continue this
in future. Lots of people will be benefited from your writing.
Cheers!
گلناز
دوشنبه 29 شهریور 1389 12:49 ب.ظ
با کمال افتخار از اینکه قابل دونستید ماهم لینکتون می کنیم. اگه دیر شد یاد آوری کنید تروخدا. اما اینجا رو دوست داشتم بازم میام.
مامان سارا
یکشنبه 28 شهریور 1389 10:21 ب.ظ
چه دخمل نانازی. خدا حفظش کنه. تقریبا همسن دختریم منم هست.

مرسی بهمون سر زدید
مهدی ملقب به قدیمی
یکشنبه 28 شهریور 1389 07:58 ب.ظ
سلام

بیا دنبالم کارت دارم
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
حالا بیا دنبالم...

.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.

.
.
بیا نترس من باهاتم...
..
.
.
.
.

.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
بیا پایین تر..
بیا حالا..
..
.
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.

نه بابا سر کاری نیس...
بیا تو
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
یه چیزی میخوام بهت بگم..
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
دوس داری بدونی چیه آره؟
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.پس بیا...دیگه چیزی نمونده
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
چیه خسته شدی؟ آره؟.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
خوب حالا چشاتو ببند تا بگم
1...
.
.
.
2...
.
.
.
3...
.
.
.

کشوندمت این پایین که بهت بگم کارت خیلی درسته .


سبز باشی و مانا .


یاحق . رخصت .[بدرود]
نارنجدونه
یکشنبه 28 شهریور 1389 05:36 ب.ظ
مامی آدرینا
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:37 ب.ظ
چه دخمل نازی
پاسخ پرنیان : مرسی آدرینارو هم دیدم خیلی قشنگه
فریبا
یکشنبه 28 شهریور 1389 12:26 ب.ظ
سلام
چه خشجل مشجله
پرنیان
یکشنبه 28 شهریور 1389 09:44 ق.ظ
پرنیان
یکشنبه 28 شهریور 1389 09:43 ق.ظ
سلام
چه کبوتر خوگشلی داری پرنیان خانوم
منم یه گربه دارم
مامان نازدونه ها
یکشنبه 28 شهریور 1389 12:26 ق.ظ
راستی پرنیان جون محمد منم یکی از اشنایان چند روزیه براش یه کبوتر اورده اسمشم گذاشته پشمالو
مامان نازدونه ها
یکشنبه 28 شهریور 1389 12:18 ق.ظ
اخی نازی پرنیان جونم کاش اسم کبوترت هم مینوشتی
محمدمهدی
شنبه 27 شهریور 1389 10:16 ب.ظ
salam sar bezan kocholo
ensha allah ke pir shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :