تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - نوع‌دوستی پرنیانانه
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی

سلام... خواستم موضوعات امروز رو بنویسم برای دوستای گلم و دلم که نظر عمه کوچیکه گلم تو مطلب قبلی( متاسفانه...پرتاب از پنجره) خاطره‌ای رو یادم آورد که ای بدک نیست البته برای من... موضوع مال سنه هزار و سیصد و تیرکمون بود که من خانومی بودم ها اما کمی کودک هم بودم، تازه کلمات رو درهم می گفتم و برخی که کاربرد داشتن رو می‌گفتم و هنوز در محضر علامه دهخدا شرف حضور نیافته بودم....تازه وقتی در بهارخواب خونه‌مون( تراس) که باز می‌موند می‌رفتم لبه دیوارش و با قدبلندی دستم به لبه می‌رسید که به مامانم به‌عنوان یک موفقیت ازش می‌گفتم و دلخوشی من پرتاب وسایل قابل پرتاب به پایین بود که خیابون باشه که اونم مامان و بابا بعد از مدتی فهمیدن و تو اون روزها راز گم شدن چیزهای قابل حمل تو خونه‌مون نامکشوف بود... یه روز کیف زردم رو که توش یکی دوتا ماشین، گیره مو، یک گوشی ردیف موبایل( چون علاقه‌ای به داشتن اسباب بازی وسیله‌ای که اصلیش موجود است ندارم بابام یه قاب خالی همراه آخرین مدل رو برام آورده بود که مبادا شبیه اصلی نباشه) و... بود از همین نقطه انداخته بودم پایین... عصری مامانم می‌خواست منو ببره بیرون گفت: مامانی کیفتو ندیدی؟ و من هم که استاد مهارت نه گفتن- دانش‌پژوه می‌پذیریم ها...- هستم، گفتم نه... اما خودم پس از دقایقی روی تراس به مامان گفتم: صبح کیفم رو انداختم که بچه هایی که کیف ، ماشین و ...ندارن بردارن بازی کنن، بابام در حالی که از این درس نوع‌دوستی من داشت ذوق مرگ می‌شد، با دیدن کیف در باز من توی جوی خیابون نزدیک بود خودشو از همون بالا پرت کنه پایین که به دوران یتیمی من رحمش اومد و سه طبقه رو دوید پایین... بالا که رسید کیفم خالی بود از محتویات تنها چرخ یک ماشینم بود که هنوز نگهش داشتم تا ماشینمو بیارن یا براش یه خودرو بخرم...بابا به مامان گفت: می‌دونین خانوم دلم برای گوشی و اسباب بازیش نسوخت، دلم برای اون طرفی سوخته که با دیدن در باز کیف و یک گوشی داخلش چه شیرجه‌ای توی جوب 90 سانتی رفته و به امید ارزش شکارش حتی نگاه نکرده چی رو می‌بره و حتما الآن هم داره فحشمون می‌ده که مواد داخلش کو نامردا... پس از اون بابام دروس گوناگون نوع ‌ندوستی رو بهم داد که من هم گفتم و میگم: نه............راستی این من نیستم ها، یه خانوم نازه مث من و شما...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 شهریور 1389 توسط پرنیان | نظرات()
پری
جمعه 12 آذر 1389 02:54 ب.ظ
سلام خاله ..
خوبی ؟
مرسی که قدم های خوشکلت و به وبلاگم گذاشتی .
خوشحالم کردی .
تا اونجایی که وقت یاری می کرد وبلاگت و خوندم .
خیلی جذاب و شیرین نوشتی .
بازم پیشم بیا خانوم .
فدات شم .
..
راستی تو خیلی نازی ..
پاسخ پرنیان : ممنون از این همه لطف
یه دختره
شنبه 3 مهر 1389 12:36 ق.ظ
سلام لطفا به وبلاگ من سر بزنید تا در صورت تمایل تبادل لینك كنیم
یه دختره
شنبه 3 مهر 1389 12:35 ق.ظ
سلام لطفا به وبلاگ من سر بزنید تا در صورت تمایل تبادل لینك كنیم
پاسخ پرنیان : مرسی میام
اپل لیدی
جمعه 2 مهر 1389 11:06 ق.ظ
سلام پرنیان خانوم احوال شما
احوال طه چه طوره
پاسخ پرنیان : مرسی، کوردی روله؟
مصطفی
جمعه 2 مهر 1389 02:31 ق.ظ
سلام خانوم کوچولو، دست بابات درد نکنه وبلاگت از قبل خیلی بهتر شده داره می رسه به یوتیوب؟!!!!!!!
پاسخ پرنیان : مرسی آقا مصطفی، باید برسه ... تا خدا چی بخواد. زحمت شما بود..
apple lady
پنجشنبه 1 مهر 1389 11:07 ب.ظ
salam parnian khanoommmmm
yadesh be kheir ye dost mese o dashtam esmesh mahshar bood khodesho mahshal seda mikard
مریم مامانی دردونه ها
پنجشنبه 1 مهر 1389 03:51 ب.ظ
پرنیان جان خدا تو رو و تموم بچه های گل مثل تو رو برای همه پدرو مادرها حفظ کنه .
یک محمــــــــد
پنجشنبه 1 مهر 1389 03:02 ب.ظ
سلام

پس لینک من کو ؟

خوشحالمون کردین
سر زدین
تو چند سالته ؟
پاسخ پرنیان : تارنما رو که دیدین.. ندیدین؟ ببینین...مرسی که اومدین
ننه قدقد
پنجشنبه 1 مهر 1389 02:34 ب.ظ
عزیزم! خوب می نویسید. تنها پیشنهاد می کنم کمی تنظیمات وبلاگتان را دستکاری کنید: سایز نوشته ها و فونت و....
ننه قدقد
پنجشنبه 1 مهر 1389 02:32 ب.ظ
عزیزم! خوب می نویسید. تنها پیشنهاد می کنم کمی تنظیمات وبلاگتان را دستکاری کنید: سایز نوشته ها و فونت و....
ننه قدقد
پنجشنبه 1 مهر 1389 02:27 ب.ظ
سلام. ممنون که به ما سر زدید. خوب می نویسی عزیزم، تنها پیشنهاد می کنم قالب وبلاگ و فونت و سایز نوشته ها و این چیزها رو کمی دستکاری کن.
عمع کوچکیه
پنجشنبه 1 مهر 1389 12:05 ب.ظ
عمه جون قربونت بشم ، دنیا پر شده از آدمایی که به نوع دوستی های پرنیانه می خندن ، اما عمه جون هیچ وقت خودت رو و میلت رو برای نوع دوستی های پرنیانه فراموش نکن . حتی اگه بهت بخندن .
پاسخ پرنیان : ممنون عمه.... بخندن... خنده كه خوبه...
مریم و میتیل
پنجشنبه 1 مهر 1389 11:13 ق.ظ
سلام

خوشحالم كردیدن با اومدنتون

خواهرزاده منم دقیقا همین كارو می كنه

قیافه اش هم تو زمان پرتاب و بعدش عین ادمای پیروز می مونه

یه با رهم ساعت دیواری جهاز منو كه هنوز نبرده بودم تو خونم انداخت و شكوند لبه ش و
پاسخ پرنیان : خیلی باحاله بخشیدن و بی قیدی به چیزهایی كه ظاهرا ازش دارن....حیف كه بزرگترا نمیتونن امتحان كنن.مثلا ماشینشونو ببخشن به كسی دوست دارن یا نداره... اگه بخشیدن و گذشتن تازه به ملكوت می‌رسن... ببخشین ها....
محمد
پنجشنبه 1 مهر 1389 02:45 ق.ظ
من می خوام برگردم به كودكی
كفش برگشت برامون كوچیكه...
من می خوام برگردم به كودكی
(حسین پناهی)
نیلوهی
پنجشنبه 1 مهر 1389 12:59 ق.ظ
خیلی خیلی قلم زیبایی .دختر خیلی نازی هم دارید ماشا الله از خوندن مطالب واقعا لذت میبرم
خوشال میشم همو لینک کنیم
نیلوهی
پنجشنبه 1 مهر 1389 12:58 ق.ظ
سلام خانوم کوچولوی خوشگل.
مامان زهرا
چهارشنبه 31 شهریور 1389 07:55 ب.ظ
ممنون که به وبلاگ ما سر زده بودی.
sepideh
چهارشنبه 31 شهریور 1389 05:51 ب.ظ
سلام ممنونم که دعوتم کردین بازم منتظرم آپ کردی خبرم کنین
مونا مامان گلسا
چهارشنبه 31 شهریور 1389 04:57 ب.ظ
سلام خانمی.مرسی به ما سر زدید.
چه دخملیه ماهی دارید.
با اجازه شما رو لینک کردم
كیان
چهارشنبه 31 شهریور 1389 04:45 ب.ظ
سلام پرنیان جونم

هوا سرد شده مواظب خودت باش
غریبه آشنا
چهارشنبه 31 شهریور 1389 04:07 ب.ظ
مرجان
چهارشنبه 31 شهریور 1389 03:26 ب.ظ
سلام سلام...چه گل دختر خوبی..خداحفظش کنه.من لینکتون کردم..از اشنایی باهاتون خوشبختم
مامان پریا و هلیا
چهارشنبه 31 شهریور 1389 03:14 ب.ظ
سلام
چه دخمل سخاوتمندی
پاسخ پرنیان : خدا دوتا گلتون رو نگه داره
نیلوفر مامان آیدا
چهارشنبه 31 شهریور 1389 11:36 ق.ظ
پاسخ پرنیان : باحال بود؟...مرسی
بابای مهزیار و پارمین
چهارشنبه 31 شهریور 1389 10:20 ق.ظ
سلام عموجون . چه وبلاگ قشنگی داری خانوم عموخوشگلم . چه كارائی میكردهی ها . خوب بود من از اونجا رد نشده بودم . وگرنه اون جوب 90 سانتی و ... .
بازم ازت سر میزنم پرنیان خانوم قشنگم . به بابا و مامان گلت سلام برسون .
پاسخ پرنیان : مرسی جناب توكلی...چشم...به دخترخاله بابام هم سلام برسون و بچه های گلت رو ببوس
سلام
چهارشنبه 31 شهریور 1389 09:45 ق.ظ
سلام خانوم پرنیان خوشگل
خیلی وبلاگ قشنگی داری
مثل خودت زیبا هستش
پاسخ پرنیان : مرسی خانومی
مامان یگانه
چهارشنبه 31 شهریور 1389 08:52 ق.ظ
خیلی جالب بود....خدا رو شکر که دیگه از این کارا نمیکنی.....
پاسخ پرنیان : باباممیگه همیشه بخشنده باش حتی اگه زیان ظاهری داشت
مامان نازدونه ها
چهارشنبه 31 شهریور 1389 07:44 ق.ظ
بیچاره دزده بهوای گوشی فکر کنم جفت پاهاشو ...
پاسخ پرنیان : حیف پاهاش
محمد
چهارشنبه 31 شهریور 1389 05:02 ق.ظ
سلام
آن چه خوبان همه دارند تو یك جا داری
كودك وار بزی
پاسخ پرنیان : مرسی محمد آقا... مسیح فرمود: برایرسیدن به ملكوت باید كودك شد...و محمد سجده‌اش را برای پایین آمدن كودكان از شانه‌اش ادامه داد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :