تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - ما و ازدواج‌کنون....
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی


خوب رفتیم دیگه ازدواج‌کنون یه آقای خوب و مهربون ( پسرخاله مامان)که  از هزاران کیلومتر راه اومده بودن اینجا که داماد بشه،عروس خانوم هم فامیل بود کمی دورتر که از کرمانشاه اومده بودن که اینجا عروس بشن، خوب کجا عروس و داماد شن؟... یه باغ خوش آب و هوا نزدیکی تهرون( با این تهرون گفتن بابام) که اکثر فامیل از اونجا اومدن و کرج....از مشهد بابام، مامان، بابا بیژن( بابای مامان) با هم راه افتادیم که ناناز( مامان مامان) هم هفته قبلش رفته بود خواهرزاده‌هاشو پس از 13 سال ببینه، خاله و آقا مسعود هم روز بعد ما اومدن، بین همه فامیل تو تهرووووووون و کرج رفتیم گوهردشت خونه مامان بزرگ آقاداماد( مامان بابای حمید آقا- پسر خاله مامان-) طولانی شد نسبته نه! ای بابا! از معدود خونه‌هایی که این روزا می‌بینی، بزرگ با حیاط دل‌باز  و وسیع با درخت‌های قشنگ، صفایی کردیم با بابام که خوشحاله از اینکه غیر خونه باباش، هنوز این خونه هم نشده جنگل آهن و آسمون‌خراش‌، خونه‌هایی که تو پذیرایی یه میز هست که همیشه روش آجیل، شیرینی و میوه هست و یه میز ناهارخوری خیلی بزرگ که نشون می‌ده صاحبش در زمان رونق سفره‌دار بوده و سر سفره‌اش خیلی‌ها نشستن- این حس رو که بزرگترام نوستالوژیک می‌بیننش داشته باشین تا بگم چه کردم- از مامان بزرگ خونه با نگاه اجازه گرفتم ناخونکی بزنم به روی میز پذیرایی، خوب نتیجه‌اش این که: باوجود میل کم من به خوراکی شیرین، روز دوم نصف ظرف شکلات خالی بود، شیرینی‌ها کلکش کنده شده بود و البته یه پرنیان خانوم گفتن بابا در روز دوم حضور کافی بود تا در چشم برهم زدنی برم و شیرینی‌هایی که یه گاز زده بودم و توی ظرف‌های مختلف گذاشته بودم رو بیارم بذارم سرجاش توی ظرف روی میز و یه پرنییییییییییییییییییییییییییییان خانوم دیگه بابا به من یادآور شد که شاید اشتباهی صورت گرفته اما چهره مهربون مامان بزرگ خونه منو مطمئن کرد که بابام بی‌دلیل داغ کرده و همه چی مرتبه... شب رفتیم عروسی و همین که رسیدم پس از کارهای آدم بزرگا در دیدن همدیگه، راست رفتیم تو سالن نشستیم سر میز عمه مامان و من با یاسی خانوم( دختر دخترعمه مامان) که 4 سالی از من بزرگتره، بزرگترا رو با کارهای خنده‌دارشون تنها گذاشتیم و رفتیم توی باغ دویدن و خندیدن، دویدن و صفا... بابا هم که توی محوطه باز یه میز بزرگ دید که گفتن چای‌خونه مجلسه و مث چایخونه‌های قجری چیده بودن با استکان های کمرباریک، قلیون و....پس از ماچ و بوسه یه عالمه آدم و دقایقی نشستن سر میز، رفت سراغ این میز و گاهی البته اومد تو سالن که برخی نگن این کیه دیگه بابا! مامان هم ضمن کارهای خودش در مجلس پسر خاله، دائم حواسش به من بود و بابا که نکنه کاری کنیم که تهرونی ها، آذریا، لرها، شمالی ها، کرمانشاهی‌هاو... بگن این مشهدی‌ها رو نیگا...(با احترام به همه اقوام سرزمین پاک مردمان نجیب) هنوز نیم ساعتی به شام مونده بود که مهمونا داخل به امورات عروسی مشغول بودن و من و یاس تو محوطه باز که شروع شد چیدن میز باز بیرون، خوب ما هم گشنمون شده بود با بچه‌های دیگه... به همین خاطر هرکی با بزرگترش ناخونکی می‌زد به اون همه رنگارنگ غذا، به ما هم خاله ر ( دختر عمه مامان) یه شیکم سیر از اطعمه و اشربه خوراند-خدایا به خاطر ما کودکان معصوم آفریده‌هات رو در هیچ  جای دنیا گرسنه نذار- در نتیجه وقتی آزادباش به مهمونا دادن ما از صحنه یورش برخی مهمونای برندپوش و مارک‌دار به اون میز رنگارنگ و البته نزدیک شدن شیک و موقر برخی دیگه به غذا در امان موندیم و نیگا کردیم و صفا...آخر سر هم می‌دونین که رسم‌های خودش که با این برو، دنبال اون باش و... خلاصه ما رو 3 صبح رسوند به خونه، هلاک ها هلاک....بیدار که شدیم پس از امر شست‌وشو و خوراک شروع کردیم با بابا دویدن دنبال هم و بازی و بابا که پس از نیم ساعت خسته شده بود لگدی به پشتم زد که افتادم.... من هم تا خود مشهد جلوی همه و یا تنها بهش گفتم: بابا! دویدن بازیه اما لگد زدن به هیچ وجه! و همین هم موجب شد که بابا بیژن به بابام چپ چپ نیگا کنه، ناناز بگه: علی آقا! مامانم بگه: علی، بچه رو می‌زنی؟ علی آقا( عموی داماد) یه نگاه عمیق و نیشخند تحویل بابام بده و... خوب حالا علی حساب کار دستش هست درباره بدل‌های تربیتی من و... تو مسیر برگشت هم که سه نفره بودیم، کلی شکلات سفارشی از آب گذشته- عبور از اقیانوس اطلس و...- خوردم و کیک که خواستم بخورم بابام گفت: خانوم دستاشو بشورید چون کیکه چرکه! و من هم اون کیک باکلاس رو اصلا نخوردم که مامان پرسید: خانومی چرا کیکتو نمی‌خوری؟ گفتم: نمی‌بینی کیکه چرکه؟! مامان گفت: جل الخالق! کی گفته کیک چرکه؟ تیز گفتم: علی می‌گه و بابا در حالی که نزدیک بود با این جمله من روی سرش سبز بشه یه چیزی گفت: بابا جون من گفتم دستاشو بشورید بعد از خوردن کیک چون این چربه، کی گفتم چرکه؟ خلاصه تو برگشت هم برخی نکات تربیتی رو یادآور شدم و همه مستفیض شدند تا اومدیم خونه ...خداروشکر.....بقیه هم دسته‌جمعی رفتن کرمانشاه برای ادامه حرکات مربوط به عروسی در زادوبوم دوماد گل ما و عروس خانوم....همه بنده‌های خدا شاد شاد ایشالا....



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط پرنیان | نظرات()
zzeus
دوشنبه 3 آبان 1389 08:24 ب.ظ
نه خاله! برو تو فرهنگ معین نگاه کن قربونت برم.
من کارم با وازه هاست/ بهم اعتماد کن خاله.
پاسخ پرنیان : خوب باشه خاله معین هم اشتب کرده فکر کنم.... خاله همکار واژه ها!
zzeus
دوشنبه 3 آبان 1389 03:49 ق.ظ
قربونت برم من مستفیذ درسته خاله؛ نه مستفیض!!!
از بابات می پرسیدی بهت می گفت چه جوری باید بنویسیش!!
:)
پاسخ پرنیان : دیگه نه خاله!فیض بردند دیگه خاله!
لاریسا
جمعه 23 مهر 1389 02:18 ق.ظ
میبینم که رفتی علوسیُ حسابی بهت خوش گذشته
ایشالا عروسی خودت خانومی
پاسخ پرنیان : ممنون.. عروسی همه کوچولوها
من و خاطراتم
پنجشنبه 22 مهر 1389 09:59 ب.ظ
نقطه آخر comرا نباید میذاشتم.مرسی که گفتی خانمی
پاسخ پرنیان : خواهش
پری
پنجشنبه 22 مهر 1389 03:33 ب.ظ
آخیییییییی دختر گلللللللل.پس بابات می نویسه.چه بابای با احساسی.همیشه کنار هم شاد باشیدددددد
پاسخ پرنیان : مرسی خانومی!
من و خاطراتم
پنجشنبه 22 مهر 1389 01:21 ب.ظ
سلام پرنیان جون خوبی؟نمیدونم چرا تو عکس یه کم پکری ؟!چیزی شده؟غصه نخور یه روزی هم عروسی تو میشه ایشاللهسعی کن همشه لبخند بزنی،باشه عزیزم
پاسخ پرنیان : نه بابام می دونه خودش چرا! چرا بلاگ شمادر میهن بلاگ خطا می ده؟
جواد
پنجشنبه 22 مهر 1389 12:42 ب.ظ
سلام به شما عزیزان، خواستم دعوتتون کنم به یک وبلاگ جدید، وبلاگی شاد و مطالبی متضاد وبلاگ فعلی(افسوس و خلوت کده آرام)، این وبلاگ رو با همکاری دوست عزیز و مهربونم (صبا)راه اندازی کردم و البته همه ی وبلاگ هامون فعال هست و هر کدام مطالب خودش رو داره ولی این یکی یه خرده فرق می کنه.
من و صبا تصمیم گرفتیم یک وبلاگی، جدای وبلاگ هر دومون که فضای غمگین و سنگینی داره بسازیم که دنیای شادی و خنده به فکرمون رسید.
وبلاگی با مطالب و تصاویر جالب و خنده دار و مفرح امیدواریم که از دنیای شادی و خنده خوشتون بیاد . منتظر حضور گرمتون هستیم.البته اگر نواقصی داشت به بزرگی خودتون ببخشید چون در مرحله ی اول اجرا است.
از بیکاران و بی عاران عزیز در جهت کمک های نوشتاری دعوت بعمل می آید
دنیای شادی و خنده:
http://www.zangtafrih.blogfa.com
پاسخ پرنیان : شادی خوبه برای ما بچه ها...از دست اندرکاران شادی ممنون
ماهی خانوم
پنجشنبه 22 مهر 1389 12:23 ب.ظ
سلام پرنیان جونمخوبی خاله جون؟ می دونستی تو هم مثل خاله ماهی دورگه هستی؟ مامان منم اصفهانی و بابام مشهدیه! خودمم مشهد به دنیا اومدم اما الان اصفهانم خاله جون! راستی یه چیز دیگه! آرزو دارم وقتی بزرگ شدم و خدا بهم یه دختر خوشگل مثل تو داد، اسمشو بذارم پرنیان! من عاشق این اسمم عزیز دلم! خدارو شکر که عروسی بهت خوش گذشته خوشگل خانومی بازم بیا پیش خاله ماهی جوجو کوچولو مامان بابای گلت رو هم سلام برسون و یکی یه بوس گنده بکنشون!
پاسخ پرنیان : ای خاله ماهی به چشم...
پری
پنجشنبه 22 مهر 1389 12:10 ب.ظ
گرفتم
پاسخ پرنیان : خدارو شکر خاله
پری
پنجشنبه 22 مهر 1389 12:00 ب.ظ
lمی دونم مثلا خودشونن.منظورم اینه که واقعیه یا عکس از جایی کپی شده؟
پاسخ پرنیان : برداشتیم دیگه خاله....کپی کردیم از نوع رایتش
پری
پنجشنبه 22 مهر 1389 11:54 ق.ظ
ایشالا عروسی خودششششش
اون ماشینا واقعا ماشی عروس و دوماد بود؟
پاسخ پرنیان : نه بابا اونا مثلا خودشونن
پری
پنجشنبه 22 مهر 1389 11:53 ق.ظ
سلام سلام.مهمون جدید نمی خواین؟
ماشالا به این گل دختر خانومممم
پاسخ پرنیان : قدم رو چشامون
حمید احمدی
پنجشنبه 22 مهر 1389 11:31 ق.ظ
انشالله همیشه به شادی
dr_ahmadi.mihanblog.com
پاسخ پرنیان : مرسی دکتر جونی
بازیگوش
پنجشنبه 22 مهر 1389 11:20 ق.ظ
اخیییییییییی حالا چرا اخم کردی نانازی
بابا اخمت ناز شدههههه ها
پاسخ پرنیان : بابا... مرسی ها...
دلتنگی
پنجشنبه 22 مهر 1389 10:49 ق.ظ
سلام
پرنیان جان ........ چه وبلاگ نازی داری
شاد باشی
پاسخ پرنیان : شادشاد همه آفریده های خدا
فیاضی
پنجشنبه 22 مهر 1389 12:29 ق.ظ
ممنونم خانم !
اتفاقاً اون سكانس مرگ قلی خان و كلا روزی روزگاری از فیلمهای محبوب منه ! توی پایینترین پست وبلاگ در موردش نوشتم ...
چه برداشت خوبی كردین ...
ممنونم.
در خنكای سایه مهربانی مهربان ترین مهربان باشید !

پاسخ پرنیان : رفتم بخونم... بابام گفت ها عمو
اپل لیدی
چهارشنبه 21 مهر 1389 11:22 ب.ظ
mersi bazam omadin pisham
پاسخ پرنیان : خواهش
کودک
چهارشنبه 21 مهر 1389 10:18 ب.ظ
اگه لینکم نکردید مهم نیست فقط می خواستم بدونید. دنیا تبادل لینک دنیا خرید و فروش نیست که به جای گرفتن یه چیز باید یه چیز رو داده باشی در هر صورت اشنای با وبلاگ شما برام خوشاینده انشاا... شما هم بزرگ میشین اما لطافتها کودکیتون رو حفظ می کنید.
پاسخ پرنیان : ایشالا... شما هم
.....
چهارشنبه 21 مهر 1389 10:14 ب.ظ
مرسی
پاسخ پرنیان : خودتون مرسی
مامان زهرا
چهارشنبه 21 مهر 1389 09:29 ب.ظ
سلام مامان پرنیانی
پاسخ پرنیان : سلام خانومی
فندق 70 کیلویی
چهارشنبه 21 مهر 1389 08:55 ب.ظ
این خانم خوشگل چرا انقدر اخم کردن ؟
پاسخ پرنیان : اخم! کو؟
سمیرا مامان هانا
چهارشنبه 21 مهر 1389 07:33 ب.ظ
خیلی وقته خانم پرنیان عزیز قدمهای خوشگلش رو توی لینک دونیه هانا گذاشته عزیزم.
پاسخ پرنیان : ممنون سمیرا و هانا
کودک
چهارشنبه 21 مهر 1389 07:15 ب.ظ
پرنیان خانوم ممنون که سری به وبلاگ من زدید به خاطر همین لطف لینکتون کردم که باز هم سر بزنم.
پاسخ پرنیان : خواهش می شود لطف است
نازنین
چهارشنبه 21 مهر 1389 06:41 ب.ظ
راستش به خاطر این گذاشتم بی حیا ..

چون خیلی رک و بی پروا از عشق گفتم

عزیز من لینکتون میکنم .
پاسخ پرنیان : اوکی....
سمیرا مامان هانا
چهارشنبه 21 مهر 1389 01:28 ب.ظ
ازدواج كنون مباركه. ایشالا همیشه به تفریح و گردش و مهمونی و عروسی. ایشالا عروسی پرنیان خانم گل گلاب.
پاسخ پرنیان : روسی هانا ایشالا
حدیث مامان امیرحسین
چهارشنبه 21 مهر 1389 01:23 ب.ظ
پرنیان خانوم گوهردشت اومدی یه سری به امیرحسین نزدی ما هم شیرینی و شکلات داشتیم
پاسخ پرنیان : می بخشین ما رو ها
پرتو روشن ترین نور
چهارشنبه 21 مهر 1389 01:01 ب.ظ
وا..!! عکسا رو تازه گذاشتین یا تازه برای من باز شدن؟چه اخمی!! عکاس کی بوده؟ فکر کنم بچه دل خوش ازش نداشته!
ماشینها خیلی بامزه بودن ..
باشه ..بیشتر دقت میکنم تا نکات ریزش رو هم بفهمم
پاسخ پرنیان : بابام دیگه البته من کلا نمی ذارم از صورتم روبرو عکس بگیرن
اپل لیدی
چهارشنبه 21 مهر 1389 12:45 ب.ظ
بابای پرنیان خانوم می دونین بعضی چیزا رو با کلی هزینه ی روحی و جسمی می ذاری توی صندوقچه دلت بعد یه اتفاق ساده همه چیزو رو می کنه دوباره از اول .... همه ی دردش همه ی رنجش و همه ی شادی بودنش با یه عالمه غم توی همه ی رگهات سرازیر میشه
خودتم می دونی از خیلی پیش داشتی باهاش نفس می کشیدی یواشکی

ولی من
من دارم منفجرررررررررررر می شم
پاسخ پرنیان : وای من کودک نفهمیدم چیه این که!
چی توز
چهارشنبه 21 مهر 1389 12:43 ب.ظ
ممنون شما هم خیلی قشنگ می نویسید
ایشالا همیشه به عروسی و شادی باشه. دختر خیلی نازی دارین خدا نگهش داره براتون
ایشالا عروسی پرنیان
پاسخ پرنیان : ایشالا عروسی همه بچه ها که آرزوها دارن براشون مامانی باباشون...
اپل لیدی
چهارشنبه 21 مهر 1389 12:42 ب.ظ
سلام پرنیان خانوم ماشاالله بزرگ شدیا
شایدم این عکسات خیلی جدیده
پاسخ پرنیان : سلام...عکس 5روز پیشه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :