تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - پریسا.... نه....
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی
 

روز قبل از عید فطر که مهدم رفته بودم   بهار جون روی منو بوسید و گفت: نمی‌بینمت و مامانم بهم میگه چون این خانوم مهربون مربی تابستونت بوده به این زودی نمی‌آد... ظهر امروز که مامانم اومده بود دنبالم از جایی که باید نشانه‌هایی از بابام -چیزی که بهش میگه لج کردن و نمی دونم چیه؟ و مامانم میگه بچه نیاز داره استقلال و نه گفتن رو بیاموزه- در وجودم باشه، مربی مودب جدیدم یاسی خانوم با خوشحالی تا دم در دنبالم با مامانم آمد و می گفت: پریسا جون از صبح چاشت شو خورده، پریسا جون میوه اش رو خورده، این بازی رو کرده اون کار خوب رو کرده... داشت از خوبی های من می‌گفت و من پیروزمندانه به مامانم نگاه می‌کردم که وسط تعریف‌هاش با صدای بلند- میگن خوب نیست- به مامانم گفتم: مامان نمی دنم چرا یاسی جون از صبح این قدر به من میگه پریسا ... من پرنیانم



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 شهریور 1389 توسط پرنیان | نظرات()
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:38 ق.ظ
If you are going for most excellent contents like me, simply visit this website daily because
it provides feature contents, thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :