تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - دعا کن ماهی بشم
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی

خوب ما هم به قصد دیدن زیبایی‌های آفرینش، عصر پنج‌شنبه دومین هفته تعطیلات نوروزی


راهی شمال شدیم و به‌قدری بابام و دوستش عجله داشتن که توی همون 150 کیلومتر اول با خودروی مدل بالای قرمزرنگ دوستش تا آستانه خوابیدن در پارکینگ هم رفتیم اما بعدش به حرفای ما گوش دادن و بچه‌های خوبی شدن و در حالی که همین مسافت رو توی شلوغی آخر تعطیلات به یک ساعت رفته بودن، 600 کیلومتر بقیه رو جوری رفتیم که ساعت 14 روز بعد رسیدیم بابلسر، جای دوست‌هام خالی با خونه‌ای که بابا لب ساحل گرفته بود دو دقیقه‌ای می‌رسیدیم لب آب؛ خوب بود، خوب. من با فاطمه 1.5 ساله دختر دوست بابا کلی بازی کردم، روزهای بعد هم رفتیم تا چالوس و زیبایی‌های بین راه رو دیدیم و برگشتیم.

از اونجایی که من نمی‌تونم چند روز دور از نانازم( مامان مامانم) باشم در شمال رفتن هم اونجا دیدمشون یعنی اونا زودتر رفته بودن اما جوری شد که حتی بدون هماهنگی فاصله اقامتمون با اونا توی بابلسر به 500 متر هم نمی‌رسید و این شد که دست روزگار ما رو به هم رسوند...خلاصه جاتون خالی.


 


نخستین جمله‌ای که هنگام ورودم به ساحل بابلسر و گام نهادن بر شن‌های ساحلی در کنار خروش بهاری دریا مامان ازم شنید: اوه، ببین چه‌قده چیزهای نرمی ریختن زیر پاهامون...

 

-   پس از عبور از نور و کنار ساحل زمانی که مامان بهم گفت: دخترم برو توی آب شنا کن بهش گفتم: دعا کن خدا اجازه بده که من ماهی بشم و ‌ بتونم شنا کنم وگرنه نمی‌تونم... 


         


بزرگترنوشت: با سوزی بر دل بازگشتیم از سرزمینی كه با رفتارهامان به‌زودی از آن همه جبروت جنگل‌های درهم تنیده‌اش، از آن همه سبزی كه جان هستی بی‌‌منت اعطایمان كرد، جز دشتی بی‌حاصل و زرد، چیزی برجای نخواهیم گذاشت.... نه انگار همین دیروز بود كه پدرانمان درخت را باقیات‌الصالحات ‌دانستند و كاشتند و نه‌انگار همین دیروز بود كه پدرانمان خود را مالك زمین ندانستند بل به‌رسم امانت نگاهبان نعمات خدادادش بودند تا به دستانمان برسد كه ما نیز چونان فرزندانی ناخلف، چنین قدرناشناس و بی‌رحم با زمین خدا چنان كردیم... وآنگاه كه "قصه ما به‌سر رسید" سر بر آسمان برخواهیم داشت: خدایا چرا نعمت را از ما گرفتی؟ و فریادمان به عرش خواهد رفت: به كدامین گناه زندگی‌مان برهوت شد؟! و هرگز به‌ یاد نخواهیم آورد امروز را....بدمردمانی شدیم ما؛ بد...آز را كه پدرانمان نكوهیدند ارزشی والا دانستیم و سرمست از طول و عرض ویلاهامان در شمال، تیشه‌ای برداشتیم بر ریشه درختانت و آن‌قدر كندذهن بودیم حتی در خودخواهی، كه ندانستیم ما همانیم كه پیشینیان‌مان گفتند و برای گرفتن نمره درسی‌مان، خود نوشتیم: " یكی بر سر شاخ، بن می‌برید" و بی‌كران آبی آب را نیز آلودیم؛ رنگ آبی، چشمان عادت كرده به تیرگی‌هامان را می‌زد پس به رنگ جان‌هامان خاكستری‌اش كرده و بر این فتح، جست‌وخیز هم كردیم...15روز نوروز، 3 ماه تابستان، 365 روز سال، برآنچه از آفریده‌هایت نابود كردیم، فاتحانه خندیدیم....و دور نیست روزی كه یادمان آری: ما بخشی ناچیز هستیم از هستی اگر هستیم، ما مالكان زمین تو نیستیم، ما چنان‌كه خود می‌پنداریم نیستیم؛ ما هیچ نیستیم..........

170 سال پیش فرانكلین پیرس رئیس جمهوری ایالات متحده به قبیله دووامی پیشنهاد داد تا زمین‌ها را به سفیدپوستان فروخته و خود به اردوگاه كوچ كنند. سیاتل رئیس قبیله دووامی در پاسخ به درخواست رئیس دولت چیزهایی گفت:".... ما بخشی از زمین هستیم....زمین مادر ماست، اگر بر زمین تف كنید به روی شما باز خواهدگشت چون زمین متعلق به انسان نیست بلكه انسان متعلق به زمین است. سفیدها! بیشتر بتازید، زمین را مسموم كنید؛ سرانجام شبی می‌رسد كه در لجن‌زاری كه ساختید خواهید گندید؛ شما در زمان سقوط شعله‌ور خواهید بود؛ شعله‌ور در آتش خشم خداوند...."

و چه  كم‌اند عبرت گیرندگان!

باری؛ با سوزی بر دل بازگشتیم؛ از شمال....

بدمردمانی شدیم ما؛ بد...

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 20 فروردین 1390 توسط پرنیان | نظرات()
سونیا
دوشنبه 29 فروردین 1390 10:27 ق.ظ
خاله خوش گزشته ها !!!گذشته (یه غلط)

عکسهات خیلی خوشگل و نازه ....
پاسخ پرنیان : مخلصیم خاله
غزاله
یکشنبه 28 فروردین 1390 05:45 ب.ظ
عزیزم سال نو مباركككككك.امیدوارم سال خوبی رو در كنار دخمله ناز و دوست داشتنیت شروع كرده باشی.جمله ای كه گفته كه دعا كن من ماهی شم خیلی جالب بود.و بزرگ نوشتتم قابل تامل.ممنونم
پاسخ پرنیان : بر شما نیز...................
مامان شایان و نی نی
یکشنبه 28 فروردین 1390 04:37 ب.ظ
همیشه به سفر و گشت و گذار عزیزم
پاسخ پرنیان : با شمای دوست
pldn
یکشنبه 28 فروردین 1390 03:44 ب.ظ
سلام

در پناه مهربون عالم[بدرود]
پاسخ پرنیان : درپناه حق.
اهورا بابای سوفیا
شنبه 27 فروردین 1390 10:06 ب.ظ
سلام دختر گل
خوبی عمو جان
امیدوارم همیشه لبت خندون باشه گلم
پاسخ پرنیان : سپاس بابای سوفیا..درپناه حق باشین
دختر روزها ی بارانی
شنبه 27 فروردین 1390 04:33 ب.ظ
پرنیان جون آدرس وبلاگ مامانتو گم کردم .. میزاری واسم ؟؟
پاسخ پرنیان : خاله بارانی ..تنها من بلاگ دارم..ندارن ایشون که
خاله سیندرلا
شنبه 27 فروردین 1390 10:31 ق.ظ
چه دخملی دارم من.
پاسخ پرنیان : چه خاله ای..........
مرضیه
جمعه 26 فروردین 1390 11:54 ب.ظ
پاسخ پرنیان : ممنون
مامان دیبا و پرند
جمعه 26 فروردین 1390 10:41 ب.ظ
سلام دوستم
رسیدن به خیر. خدا رو شکر که به موقع به باباجون هشدار دادین که سفرتون رو تلخ نکنند. خوشحالم که توی بابلسر هم دوباره به مادربزرگ مهربون رسیدی و در کنار هم از زیباییهای طبیعت لذت بردین. معلوم نیست که سالهای بعد چیزی از این ساحل باقی بمونه با اون حجم زباله ای که ما تابستون توی بابلسر دیدیم.
پاسخ پرنیان : اولی رو سپاس..دومی رو هم خداخودش رحم کنه..........
لاوین
جمعه 26 فروردین 1390 06:46 ب.ظ
سلام
خوبی؟خوشحالم كه بهت خوش گذشته.ایشاله سال90سال خوبی برات باشه.
پاسخ پرنیان : و برای شما همشهری گلکم
سیدمهدی
جمعه 26 فروردین 1390 03:20 ب.ظ
سلام.عزیز دلم خوبی؟ فكر كنم بیشتر میخوره دائیت باشم تا عموت.چون مامانت همشهری بابای منه.پس دائی باشم بهتره .البته بابات عزیزه .قربونت برم دائی جان برای زهرا مامانش میخواد وبلاگ بزنه و اونجا راجبه زهرا بنویسه .حتما بهش میگم بهت خبر بده مامان و بابا رو ببوس خودتم بگو از طرف من ببوسن بازم بیا پیشم فدات.مواظب خودت باش
پاسخ پرنیان : چه افتخاری برامون دایی
سیدمهدی
پنجشنبه 25 فروردین 1390 07:23 ب.ظ
گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد

و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی

خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
پاسخ پرنیان : سلام عمو...سپاس
سجاد
چهارشنبه 24 فروردین 1390 09:00 ب.ظ
سلام ....

.
پاسخ پرنیان : سلام عمو سجاد..........
شکیلا
چهارشنبه 24 فروردین 1390 08:58 ب.ظ
همیشه به خوشی عزیز دلم
پاسخ پرنیان : همیشه به سفرهای خوب دوستم
چهارشنبه 24 فروردین 1390 01:29 ب.ظ
سلام پرنیان جونم

من کیانم از آشنایی شما خوشبختم

ممنون از لطف شما
پاسخ پرنیان : سلام..سپاس...من هم
قندک بانو
چهارشنبه 24 فروردین 1390 01:20 ب.ظ
salam azizam
fadat besham man ke in ghadar ghashang harf mizani
hesabi behet khoshgozahste

omidvaram hamishe shado khosho khoram bashi azizam
پاسخ پرنیان : SHOMA HAM..........
بابای مهربون
چهارشنبه 24 فروردین 1390 11:55 ق.ظ
سلام
سفر به خوشی گذشته باشه و همیشه به شادی
خوش بحالتون تو این فصل بهار از هوای پاک جنگل استفاده کردین
پاسخ پرنیان : بابای مهربون..بزرگتری هم نوشته بودیم ا! اما سپاس..سپاس
عطیه
سه شنبه 23 فروردین 1390 11:43 ب.ظ
عکس خوشکلتو باز دیدم ، دلم دریا خواس پرنیان ... بدجور!
پاسخ پرنیان : لطفتون زیاد.............................
شایلی
سه شنبه 23 فروردین 1390 04:21 ب.ظ
سفر بخیر... لذت بردم از بزرگتر نوشتت... یادمه روزی که جنگل گلستان رو سیل می برد پدرم بهم زنگ زد و گریه میکرد و از جنگلی که خاطرات کودکی زیادی داشتیم میگفت که چطور بی احتیاطی های ما باعث خرابیش شد... انسانهای بی رحمی هستیم گاهی با ندانم کاریهامون بی رحم میشیم
پاسخ پرنیان : کاش ندانم کاری بود..کمتر دلمان می سوخت..دانسته خرمن خدا را به آز خود آتش کشیده ایم و پاسخش دور نیست
آرنیکا
سه شنبه 23 فروردین 1390 11:07 ق.ظ
سلام عزیزم
ایشالا سال خوبی در کنار خانوادتون داشته باشید
ببخشید این اواخر به خاطر اسباب کشی سترسی به نت نداشتم سر بزنم ولی همه پست های قبلی رو خوندم
پاسخ پرنیان : لطف كردین خاله.........................لطف
داستانسرا(عمولی)
دوشنبه 22 فروردین 1390 11:51 ب.ظ
میگم این نزدیک بودن اقامتگاهتون با ناناز اینا همچینم نمیتونه تصادفی تصادفی باشه ها.میخوای یه کارآگاه بگیرم ته و توی قضیه رو درآره
پاسخ پرنیان : چی بگم عمو!..کارآگاه لی
میس ژ
دوشنبه 22 فروردین 1390 08:17 ب.ظ
سلام خاله جونی.چیز خاصی نبود به خصوص واسه سن تو که اصلا مناسب نبود.بعدا یه خوشگلشو مینویسم اونو بخون.وااای چه عکسای خوشمزه ای.من از اون که کنار درخت واستادی خوشم میاد.خاله جون هوای مامانت را داشته باش.میدونستی من دانشگاه میرفتم بابلسر.ای کاش محیط زیست خودمون و همه موجودات دیگه رو بهتر ازش مراقبت کنیم.
پاسخ پرنیان : کاش...سپاس خاله ژ
نازی رادمنش
دوشنبه 22 فروردین 1390 07:32 ب.ظ
   ★           ☆ 
  ♡      ★  *  ★   *   ☆
★  *  ★   *   ☆  ★  

♥   *   ★     ★  ★  *
♡   ☆           ★ 


♥   *   ★     ★  ★  *
♡   ☆           ★ 
  ♥      ☆  *  ★   * ♥ 
میسی جیگر طلای خاله....گادی جون مراقب دخملی و بابای و مامی مهربونش باش..

   ★           ☆ 
  ♡      ★  *  ★   *   ☆
★  *  ★   *   ☆  ★  

♥   *   ★     ★  ★  *
♡   ☆           ★ 


♥   *   ★     ★  ★  *
♡   ☆           ★ 
  ♥      ☆  *  ★   * ♥ 
پاسخ پرنیان : اوهوم خاله
مامان پارمیس
دوشنبه 22 فروردین 1390 07:07 ب.ظ
سلام عزیزم.با هزار بار شرمندگی تبریک عید باستانی رو از من بپذیر
ایشاا... همیشه به گردش و مسافرت.قربون دل کوچولوت که اینقدر پاکه زود به ناناز رسیدی و حسابی خوش گذشته
وبرای بزرگتر نوشت نمی تونم چیزی بگم جز اینکه متاسفم و ای کاش همه خودشون به حرف بزرگتر شما میرسیدن
پاسخ پرنیان : ای کاش برسیم همه.....ممنون از شادباش
وانیا
دوشنبه 22 فروردین 1390 06:37 ب.ظ
سلام خاله یی عزیزم عیدت مبارک ممنونم خانومم
پاسخ پرنیان : سپاس...سپاس
سپیده عمه آریانا
دوشنبه 22 فروردین 1390 06:29 ب.ظ
همیشه به سفر و شادی .
خوشحالم بهتون خوش گذشته .
عکسهای دخملی ناز خیلی خوشگل بودند .
صورت ماهش رو بجام ببوسید
پاسخ پرنیان : ممنون عمه...آریانا رو ببوسین
ali
دوشنبه 22 فروردین 1390 03:20 ب.ظ
ین متن و یه ناشناس برام فرستاده: به امام زمان دختری هستم از خوزستان که پزشکان از معالجه ام ناامید شدند شب در خواب حضرت زینب(س) را دیدم در گلویم آب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به 20 نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد، مرد دیگری اعتقاد پیدا کرد 20 میلیون بدست آورد، به دست کسه دیگری رسید عمل نکرد پسرشو از دست داد اگر به بی بی زینب اعتقاد داری این پیامو برای 20 نفر بفرست 20 روز دیگه منتظر معجزه اش باش
پاسخ پرنیان : چشم.
نازی رادمنش
دوشنبه 22 فروردین 1390 03:16 ب.ظ
********
㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖
♥ღ♡ღ♥ღ♥ღ♡ღ♥ღ♥ღ♡ღ♥ღ♥ღ♡ღ♥ღ
سلووووووووووووووم به جیگرترین دوست دنیا....خوشحالم میشم قدمهای نازت رو نثار وب حقیرم كنی و آپ امروزم رو ببینی ...البته با نظر....دوشت داااااااااااااااااااااالم یه عالمه.....
♥ღ♡ღ♥ღ♥ღ♡ღ♥ღ♥ღ♡ღ♥ღ♥ღ♡ღ♥ღ
㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖㋡✖
خاله جون منو لینك نكردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ پرنیان : لطف داری خاله نازی
پارسا
دوشنبه 22 فروردین 1390 02:25 ب.ظ
دخمر شیریییین!
پاسخ پرنیان : سلام..عمو..........
حنا
دوشنبه 22 فروردین 1390 01:57 ب.ظ
دلم شمال و دریا خواستش
ایول که خوش گذشتههههه
عاشق عکس اولی و دومی پرنیان جون شدممممم
پاسخ پرنیان : مخلصیم خاله..لطف شما كم نشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :