تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - كسی به فكر من نیست!
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی

عصری از خواب بیدار شده بودم و زودی رفتم سراغ خودروی برقی‌ام و از توی اتاق سوار شدم و اومدم توی هال كه همزمان مامانم مشغول گردگیری خونه بود. بابا، بعد بازی، چندین بار بهم گفت:" دخترم، اسباب بازی‌هات رو كه آوردی بیرون ببر داخل اتاق تا مامان بتونه تمیزكاری كنه!" و آخرش هم گفت:" این عیب بزرگیه كه شما بریزوبپاش كنی و كسی دیگه جمع كنه" در جوابش گفتم: " من فكر می‌كردم، توی زندگی، مامان و بابام، عاشق من هستن اما من رو دوست ندارن!" علی گفت:" دخترم! این‌همه زحمت كه مامان داره می‌كشه اگه برای تو نیست برای كیه؟" جواب دادم:" شما برای خودتون زحمت می‌كشین و كسی به فكر من نیست!" علی:" شما مگر خانواده‌های دیگر رو دیدی كه می‌گی كسی به فكرت نیست، دخترم؟" من: " بله، توی تلویزیون دیدم، چه‌قده عاشق بچه‌شون هستن؛ شما هم اگه می‌خواین اینجوری باشین، خونه‌تون رو بفروشین، برین شمال زندگی كنین، من هم می‌رم پیش ناناز زندگی كنم!" یه‌باره مامان و بابا گفتن:" آهان، این رو بگو، پس!"


 


-رفته بودیم جشن تولد دو سالگی دختر دوست بابا؛ توی خونه و حیاط هم میز چیده شده بود كه كیك و هدایا توی هال بود و میز شام توی حیاط، اما چون اول پاییزه و هوا خنك بود، خیلی از مهمون‌ها بعد از جشن، غذاشون رو آوردن تو و توی خونه خوردن، اما توی هیچ‌كدوم از این مراسم، خود فاطمه كه تولدش بود، حضور نداشت، چون حاضر نبود دست از بازی با دوستا و اسباب بازی‌های جدید برداره و بیاد...  آخرش هم به یه میدون ورزشی محلی نزدیك خونه رفتیم و شروع كردیم به آتش زدن فشفشه‌های نورافشان و چون نیمه شب گذشته بود، توی اون یه ربع كه آسمون روشن بود، همسایه‌های پارك هم اومده بودن تماشا و فكر می‌كردن جشن شهری است...آخرش هم به مامان گفتم: مامان! امشب شب خوبی بود، مرسی

عكس دیشب ما مث این بود



نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مهر 1390 توسط پرنیان | نظرات()
مامان شایان و پرنیا
شنبه 16 مهر 1390 12:26 ب.ظ
عزیزمی شیرین زبون
پاسخ پرنیان : عزیزین..همه‌تون خاله
روژین مامان روژان
شنبه 16 مهر 1390 11:22 ق.ظ
همیشه خوش باشی .
پاسخ پرنیان : همیشه سلامت باشین
مامان هانیا
شنبه 16 مهر 1390 10:32 ق.ظ
پرنیان زیبا روزت مبارك باشه!
پاسخ پرنیان : روز هانیا جون...نیز
مامان مینوفر
شنبه 16 مهر 1390 12:38 ق.ظ
همیشه به جشن و شادی
روزت هم مبارك
منم خسته شدم از بس تمیز كردم مینوفر اسباب بازی ولو كردی
پاسخ پرنیان : ای خاله............
maman elyana
جمعه 15 مهر 1390 11:53 ب.ظ
سلام
الیانا هم هروقت که بهش به قول خودش زور میگیم میگه هردوتون از خونه برید اگه از دست من خسته شدید:دی همیشه به شادی عزیزم
پاسخ پرنیان : رسمش اینه.............سلام
نبات کوچولو
جمعه 15 مهر 1390 05:54 ب.ظ
سلام
روز جهانی کودک مبارک
خیلی خوشحال میشیم وقتی به وبلاگ نبات کوچولو سر می زنید
اگر دوست دارید ؛ برای حمایت از ما چند خط زیر را در قسمت تنظیمات وبلاگ قشنگتون ، بخش اسکریپت و کدهای اختصاصی کپی کنید

<a href="http://www.nabati.blogfa.com/" target="_blank" title="ماهنامه نبات کوچولو"><img src="http://s2.picofile.com/file/7154245585/Nabati.gif" border="0" /></a>

باز هم به ما سر بزنید ...
خدا قوت
پاسخ پرنیان : چشم..خسته نباشین...
مامان ملیکا
جمعه 15 مهر 1390 12:29 ب.ظ
الهی..... ماشالله
پاسخ پرنیان : الهی..ممنون
سحر
پنجشنبه 14 مهر 1390 01:17 ب.ظ
ای شیطون بلا
پاسخ پرنیان : ای خاله.
مامان پارمیس
پنجشنبه 14 مهر 1390 12:00 ب.ظ
ای بابا این بریز و بپاش اسباب بازی های شما هم عجب داستانی شده ها
اگه میشه یه چند تا از این تکنیک های ناناز رو در دلربایی از بچه ها یه ما هم یاد بدید
بوس واسه این دختر شیرین زبون
پاسخ پرنیان : والا باید خودشون بگن خاله
رعنا
پنجشنبه 14 مهر 1390 10:19 ق.ظ
پاسخ پرنیان : بس رعنا خانومی
ب ه س
پنجشنبه 14 مهر 1390 08:50 ق.ظ
خوش باشی همیشه نازنین دخمل
ما کلی توی خونه جلسه گرفتیم و من و بابای شازده خانم از خاطرات گذشته تعریف کردیم که چقدر توی خونه کار میکردیم و مامان و بابا ها توی خونه فقط استراحت میکردن و اینا تا قانع شده که باید کارهای خودشو خودش انجام بده
بعله شازده خانم پرنیان دوره ی کودک سالاریه ..
ای جان دخمل منم عاشق آتیش بازیه
پاسخ پرنیان : خاطراتتون رو بگین دور هم صفا كنیم خاله
مرضیه
سه شنبه 12 مهر 1390 12:56 ب.ظ
چه زبونی میریزه این پرنیان خانمم
پاسخ پرنیان : اینه خاله!
شقایق
سه شنبه 12 مهر 1390 09:10 ق.ظ
سلام به روی ماه پرنیان جونم
دلم براتون تنگ شده بود
پاسخ پرنیان : دل ما هم خاله...خوش اومدین
مامان ستایش
سه شنبه 12 مهر 1390 08:52 ق.ظ
در مورد داستان اول باید بگم نیم وجبی چه زبونی می ریزه !!!!

در مورد داستان دوم هم همیشه به تولد ولی خوش به حالتون كه خونه هاتون حیاط داره ما كه اینجا تو آپارتمان زندونی هستیم

دنیای زندونی دیفاله دیفاله ، زندونی از دیفال بیزاره بیزار
پاسخ پرنیان : زندونی از دیفال بیزاره..خاله
لبلا مامان پرنیان
سه شنبه 12 مهر 1390 08:21 ق.ظ
دوستت دارم عزیز خاله . می بوووووووووووووووسمت
پاسخ پرنیان : ماهم.....
ویدا
سه شنبه 12 مهر 1390 07:59 ق.ظ
خاله مرسی که به ما سر می زنی
پاسخ پرنیان : خاله.........خواهش......
مامان پرنیان
سه شنبه 12 مهر 1390 07:05 ق.ظ
همیشه به جشن و تولد خانم پرنیان
خوش به حالتون كه سرمای دلچسب پاییز رو تجربه می كنید جایی كه ما هستیم هنوز هوا خیلی گرمه اونقدر كه فقط شبها بیرون شام خوردن می چسبه
پاسخ پرنیان : خوب..شام بیرون رو عشق اس خاله
ثبت خاطرات
دوشنبه 11 مهر 1390 09:03 ب.ظ
همیشه به تولد و شادی پرنیان جون
پاسخ پرنیان : برای شما هم.
فریبا
دوشنبه 11 مهر 1390 08:30 ب.ظ
سلام
الهی فدات بشم با اون سیاستت
خاله فدات شه یه دختر خانم خوشکل و ناز باید همیشه وسایلشو خودش مرتب کنه و سر جاش بذاره
تولد دختر دوست بابایی هم مبارک همیشه خوش باشی گلم
پاسخ پرنیان : چش...ساغر رو ببوسین
فرشته مامان تینا
دوشنبه 11 مهر 1390 04:36 ب.ظ
همیشه به جشن و مهمونی چه آتیش بازی زیبایی

آخ کاش تینا هم از این پیشنهادها به ما بده رو هوا پیشنهادشو میزنیم
پاسخ پرنیان : با شما دوستای خوبم
پریسا مامان نازنین
دوشنبه 11 مهر 1390 04:25 ب.ظ
دخملی بلا رو ببوسید
پاسخ پرنیان : شما نیز....چشم
مامان هانیا
دوشنبه 11 مهر 1390 12:42 ب.ظ
الهییی!!كه همه‌ی شما دنبال بهانه می‌گردین كه پیش مامان بزرگتون باشین! ایشالا هر شب برات از این شبهای خوب باشه!!
پاسخ پرنیان : هرشب باری شما هم..
(◕‿◕)✿ ایلےِ پِسَری ✿(◕‿◕)
دوشنبه 11 مهر 1390 09:31 ق.ظ
_̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡_|̲̲̲͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡l ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡_*̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡_

مــِـ ـــرســـ ـــے کـِـ ــه پــ ــیــ ــشَــ ــم اومَــ ــدی

_̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡_|̲̲̲͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡l ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡_*̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡_
پاسخ پرنیان : خواهش..وظیفه اس..ما مرسی
مامانی الینا
دوشنبه 11 مهر 1390 09:09 ق.ظ
جیگرتو برم شیرین عسل..مامان و بابا که عاشقت هستن جیگرم
پاسخ پرنیان : خاله همه خوبین؟
شکیلا
یکشنبه 10 مهر 1390 08:45 ب.ظ
همیشه به خوشی عزیزدلم
پاسخ پرنیان : با دوستای خوبم...................
روشن ترین نور
یکشنبه 10 مهر 1390 02:17 ب.ظ
حسودیمون شد..
كاش دخترمون بعضی وقتها همچین پیشنهادی هم به ما میداد..مثلا شما برین شمال من اینجا پیش مادربزرگم میمونم ..
پاسخ پرنیان : ای خاله............
گل دختر
یکشنبه 10 مهر 1390 01:33 ب.ظ
چقدر آتیش بازی .....خوشحالم شب خوبی داشتی و خوشحالم دختر خانم قدرشناسی هستی عزیزم
پاسخ پرنیان : مرسی خاله..مرسی هانا
مامان پرنیان
یکشنبه 10 مهر 1390 09:37 ق.ظ
همیشه به جشن و شادی اینم برای پرنیان شیرین زبون
پاسخ پرنیان : در كنار شمای دوست
پریسا(مامان پرنیان)
یکشنبه 10 مهر 1390 06:39 ق.ظ
امان از این فسقلی های شیطون! در پس هر حرفشون یه چیزی منظورشونه!
همیشه به شادی و تولد
پاسخ پرنیان : با شمای دوست
مامان شایان و داداشی
شنبه 9 مهر 1390 01:11 ب.ظ
کلبه نوگلان ایرانی با (قصه تصویری علی کوچولو و جشن تولد ماه) به روزه ، خوشحال میشم نظرتون رو بدونم .
پاسخ پرنیان : چشم..........................
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :