تبلیغات
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد - بچه پرنیان... بچه‌های بابا
یک خانوم پرنیان...و داداش مَهراد
می‌نویسیم اینجا؛ تا که از یاد نبرده باشیم" زندگی شستن یک بشقاب است" ...به همین سادگی

من مث همه بچه‌ها چندین و چند اسباب بازی در اشکال و انواع گوناگون دارم و خدا دوستم داره- بابام میگه البته این معنیش این نیست که خدا بچه‌هایی رو که امروز تو این دنیای بزرگ از نداشتن غذا یا زورگویی آدم ها می‌میرن یا هر روز که من با مامانم بیرونم با قدی اندازه من سر چهارراه شیشه پاک می کنن و کبریت و دستمال می‌فروشن و... دوست نداره بلکه اینا حاصل کارهای ما آدم‌هاست ما چشمامون رو بستیم هم به اونا و هم به شرایطی که اونها را به این وضع انداخته و روزی هم همه باید پاسخ بدیم... - بابا جون می‌خوای حرف بزنی برو بلاگ بزن من یک خانومی 3 سال و 9 ماهه‌ام...- البته تو این همه من یه بچه دارم که دیگران بهش میگن عروسک اما برای من طاها اسمشه، عشقمه... و یه بابا هم براش پیدا کردم به نام ع.ن که هر دفعه میگم بابام میگه نگو و یه روز به مامانم می گفت: به این بچه- من هر وقت این کلمه رو می‌شنوم، می‌گم به من نگو بچه؛ من خانوم پرنیانم-  بگو مبادا این اسم رو جلوی بابام بگه آقای ع.ن – دوست بابابزرگم- بشنوه میگه اینا تو خونه‌شون مگه چی از من گفتن که شدم اسباب بازی این بچه، خلاصه هرکی چیزی گفت مهم نبود... طاها عشق منه و با هیچ چیز عوضش نمی کنم و سال هاست که چون تنش پارچه‌ای هست یکی دوبار مامان بیشتر نتونسته بشورتش... هرجا هم بخوام شاهانه برم طاها همراهمه و بابام تا اونو می‌بینه میگه پرنیان میشه طاها رو بذاری مواظب بردیا و کیان و .... باشه و یواشکی به مامانم میگه آبرومون رفت بابا این چیه می‌ذاری با خودش برداره و من هم حتما می‌برمش به اون مهمونی.. خلاصه امروز بعدازظهر یک کمی به بابام استقلال نشون دادم و بابام گفت لج‌بازی نکن بچه و وقتی خواستم بخوابم تو اتاقم خودشو لوس کرد و گفت: بابا چقدر ماشینهات قشنگن و من هم بلافاصله گفتم نخیر قشنگ نیستن و بابام تندی گفت: بابا جان اصلا من نمی‌تونم بابای دختری باشم که هرچی اون میگه من میگم باشه، بله و چشم و هرچی من میگم فقط میگه‌ نه- فکر کنم امشب مهارت نه گفتن توی من زیادی تقویت شده بود، بهش برخورد- رفت دراز کشید و من هم در یک صحنه اکشن خانوادگی طاها رو بردم گذاشتم بالا سرش و گفتم از این به بعد این بچه خودت باشه و من میرم پیش مامانم و اون چیزی نگفت- این جور وقتا میگه اینا همش تاثیر این تلویزیونه اما نمی دونم من که با دیدن برنامه‌های سی دی کودکانه و کارتون که تلویزیون نمی‌بینم چرا اینو میگه- هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با پشیمانی، بردیا رو بردم گذاشتم بالای سرش و گفتم این بچه با لباس کثیف مال خودت من هم با طاهای خودم میرم پیش مامانم و بردم بچه‌مو ... بیدار که شدیم دیدم بابام هنوز دلخوره دویدم طرفش و گفتم بابا جیش دارم و نمی دونم این عبارت چی داره که حتی موقع دلخوری هم، همه تندی میان پیشم و بابام هم دوید و گفت: بدو بریم دختر گلم و مسئله حل شد، بعد هم بهش قره‌قروت ترش دادم که پرید گلوش و من داد زدم: قربون قره قروت برم... خلاصه این عکس آقا طاهاست که برای نخستین بار رونمایی میشه و بابام بهش حساسیت داره حتی لباسهاش هم دیگه خراب شده اما عشق مامانشه ... قصه من و اون با ما ادامه داره، بازم میام و میگم... بابام میگه این موضوع عصری نشون    می ده اونا که می‌خوان حال همدیگر رو بگیرن به بچه‌ها که فکر کنن بی‌خیال می‌شن...

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور 1389 توسط پرنیان | نظرات()
جواد
یکشنبه 28 شهریور 1389 10:55 ق.ظ
سلام...امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی
وب جالبی داری
آزاده مامان دیانا
جمعه 26 شهریور 1389 10:56 ق.ظ
بچه ها وقتی به یه عروسک تعلق خاطر پیدا کنن دیگه دست بردار نیستن و اصلا ظاهرش براشون مهم نیست و فکر آبروی بابا و مامانها نیستن ولی نکته ظریفی داره کاش مثه همون کودکی حس خوبی که از هر چیز میگیریم و مهمتر از ظاهره برامون حفظ میشد و در اولویت می موند...
پرنیان جون نی نی طاهای مهربونتو حتما خیلی دوس داری.
پاسخ پرنیان : ممنون.... مرسی.... دیانا و شما و بابا سلامت
فریبا
پنجشنبه 25 شهریور 1389 09:36 ب.ظ
سلام خاله جون
چه نی نی نازی
اما امان از دست تو
این مسئله جیش مثل اینکه همه جا رایجه خیلی هم جواب میده
ای بابا ما که مدتهاست پرچم سفیدمون به نشان شکست در برابر خورشیدمون رفته بالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
و من یک خانوم پرنیان هستم. زاده شدم از مادری کرمانشاهی و پدری مشهدی که هر دو انگار روزنامه‌نگارند در روز برفی 27 آذر 1385 خورشیدی؛ در بیمارستان مهر مشهد و اتاقی که پسر عمه‌ام کیان خان که با بلاگ خود انگیزه ورودم به دنیای مجازی بود، سه سال و هفت ماه و 15 روز بعد، در اتاق روبروی آن پا به عرصه گیتی گذاشت.
همه کودکان در پناه یکتای توانا....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :